مناسبتها

 آخرین ارسالات سایت

آخرين ارسالهاي انجمن

 

 تبليغات




بازگشت   S A T 2 M > فرهنگ و هنر > بخش فیلم -سینما تئاتر و تلويزيون > سینمای جهان

پاسخ
 
LinkBack ابزارهاي تاپيک نحوه نمايش
قديمي 01-05-07   #1 (permalink)
كاربر ارشد سايت
 
آواتار HOLLYWOOD
 
تاريخ عضويت: 23-12-06
پست ها: 3,760
تشکرهای ارسالی این کاربر: 79
از این کاربر 1,080 بار در 757 پست تشکر شده است.
پيش فرض نقد و بررسی فیلم

Heat


وینسنت هانا - Al Pacino - پلیسی است که در پی دزدی های یک گروه که سازماندهی قوی دارند وارد داستان میشود. سر دسته ی این گروه نیل مک کالی - Robert De Niro - همراه کریس شیرلیس - Val Kilmer - دست به سرقت از بانک میزنند که خود سبب درگیری هایی بین وینسنت و نیل می شود ...



شروع فیلم از ایستگاهی است که در آن قطاری وارد لس آنجلس می شود. با حرکت دوربین دنیرو وارد صحنه میشود و به این ترتیب فیلم ابتدا با نمایش کاراکتر منفی خود داستان را روایت می کند.
صحنه های فیلم خصوصا آنهایی که در آن گروه منفی در حال دزدی هستند صحنه های تازه و بدیعی نیستند و چیزی نیست که قبلا نظیرش را در فیلم های دیگر ندیده باشیم.
لوکیشن ها اکثرا بر دیدی وسیع از لس آنجلس تاکید دارند. موسیقی متن فیلم نیز در بعضی لحظات حساس فیلم آزار دهنده به نظر می رسد و بیننده را از ماجراهایی که در فیلم اتفاق می افتد دور می کند. همانند صحنه های درگیری دو زوج سرشناس هالیوودی یعنی پاچینو و دنیرو.




علی رغم اینکه روند فیلم کمی کند به نظر میرسد ولی همین کندی فیلم در ابتدای آن منجر به این می شود که در اواسط فیلم ٬ هیجان به اوج برسد. اوج داستان در درگیری های دنیرو و پاچینو قرار گرفته ٬ خصوصا آخرین درگیری که در این سکانس ٬ فیلم برداری به خوبی صورت گرفته و لوکیشن بسیار جالبی برای آن انتخاب شده.

پرداخت شخصیت ها تقریبا ارضا کننده است. هر دو بخش مثبت و منفی فیلم و حالات و رفتارشان در زمان مناسب به بیننده معرفی میشود و در عین حال به باور پذیری فیلم لطمه ای وارد نمیکند. همچنین داستان زندگی متمایز دو کاراکتر اصلی در عین نزدیکی به خوبی روایت می شود. دو شخصیت اصلی داستان از نظر نحوه ی پرداخت شخصیت ها شبیه به یکدیگر کار شده اند. به طور مثال هر دو در زندگی خانوادگی دچار مشکلاتی می باشند.
شخصیت های منفی فیلم به نحوی پرداخت نشده اند که باعث دوری بیننده از خودشان شوند و او را به سمت اشخاص مثبت فیلم سوق دهند. به همین دلیل بیننده افراد گروه نیل را به دلیل شرایطی که در آن قرار داشته اند مقابل وینسنت نمی بیند بلکه آنها را در کنار پلیس ٬ دخیل در داستان فیلم می پندارد.
بازیگران اصلی فیلم نیز توانسته اند نقش خود را به بهترین شکل ممکن ایفا کنند و در انتقال حالات و احساسات شخصیت ها موفق عمل کنند.




این فیلم توانست به خوبی نشان دهد که علاوه بر وینسنت ٬ فرد گناهکاری همچون نیل هم عشق را درک میکند اما هر کدام از این دو با مشکلاتی که در زندگی خود دارند ٬ نمی توانند به زندگی ایده آل خود دست یابند. در لحظات پایانی فیلم نیل ناگزیر به ترک کسی میشود که قصد داشته با او زندگی جدید و بی دردسری را شروع کند. در این لحظه تماشاگر زندگی نیل را به هم ریخته تر و آشفته تر از قبل درک می کند زیرا وی بین انتقام جویی و آسوده زیستن اولی را انتخاب می کند. در عین حال وینسنت هم که زندگی مساعدی نداشته می توانست به زندگی خانوادگی خود سر و سامان بدهد.
این پیشامد ها دورادور نشان دهنده ی اشتراک بین شخصیت های اصلی داستان و نوعی رابطه ی کم رنگ میان آن دوست.
هم چنان که در صحنه ی آخر فیلم ٬ وینسنت پس از غلبه بر نیل بالای سر او می آید و دست او را نه به عنوان یک پلیس بلکه به عنوان دوست او می فشارد ...
HOLLYWOOD آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 01-05-07   #2 (permalink)
كاربر ارشد سايت
 
آواتار HOLLYWOOD
 
تاريخ عضويت: 23-12-06
پست ها: 3,760
تشکرهای ارسالی این کاربر: 79
از این کاربر 1,080 بار در 757 پست تشکر شده است.
پيش فرض

چشمان کاملاً بسته (Eyes Wide Shut)
چشمان کاملاً بسته




چشمان کاملاً بسته
پوستر فیلمکارگرداناستنلی کوبریکتهیه‌کنندهاستنلی کوبریکنویسندهاستنلی کوبریک و فردریک رافائل
با نگاهی به داستان «داستانک رویایی» اثر آرتور شنیتسلربازیگرانتام کروز
نیکول کیدمن
سیدنی پولاک
ماری ریچاردسون

توزیع‌کنندهبرادران وارنرانتشار۱۳ ژوئیه ۱۹۹۹مدت۱۵۹ دقیقهزبانانگلیسیبودجه۶۵ میلیون دلار


چشمان کاملاً بسته (Eyes Wide Shut) فیلمی در گونهٔ معمایی به کارگردانی استنلی کوبریک و محصول سال ۱۹۹۹ است
فهرست مندرجات

<LI class=toclevel-1>۱ شناسنامه
۱.۱ بازیگران
<LI class=toclevel-1>۲ داستان <LI class=toclevel-1>۳ پانویس
۴ پیوند به بیرون
//


شناسنامه
کارگردان: استنلی کوبریک
تهیه کننده: استنلی کوبریک
فیلمنامه: استنلی کوبریک با همکاری فردریک رافائل و با نگاهی بر داستان «داستانک رویایی»[1]* نوشتهٔ آرتور شنیتسلر.
بازیگران

تام کروز (دکتر ویلیام "بیل" هارفورد)
نیکول کیدمن (آلیس)
سیدنی پولاک (ویکتور زیگلر)
ماری ریچاردسون (ماریون ناتانسون)
داستان

دکتر ویلیام هارفورد که به همراه همسرش به مهمانی یکی از سرشناسان نیویورک - ویکتور زیگلر - رفته است، توسط صاحبخانه به طبقه بالا خوانده می‌شود تا زن جوانی به نام مَندی را که در مصرف مواد مخدر زیاده‌روی کرده و در حال معاشقه با زیگلر بیهوش شده است، معاینه کند. آلیس، همسر او، در غیابش با مهمان دیگری سرگرم گفت و گو می‌شود. در انتهای شب در خانه، بحثی در مورد روابط جنسی زن و مرد و حسادت بین آنها در می‌گیرد و آلیس پیش شوهرش اعتراف می‌کند که زمانی به یک افسر نیروی دریایی علاقمند بوده است. بین زن و شوهر بحث در می‌گیرد و مرد برای انجام یک فوریت شغلی از خانه بیرون می‌آید. سپس پریشان از حرفهای آلیس در شهر راه می‌افتد و به شکلی می‌خواهد با خیانت کردن، از حسی که آلیس نسبت به آن ملوان داشته است انتقام بگیرد.
بیل با آدمهای مختلفی برخورد می‌کند و یکی از دوستان قدیمی‌اش به نام نیک که در یک کافه پیانو می‌زند، درباره یک میهمانی مخفی برایش تعریفهایی می‌کند. برای رفتن به این میهمانی حاضران باید کلمه عبور را بدانند. نیک این کلمه را به بیل می‌گوید. بیل برای رفتن به این میهمانی به لباسی مخصوص و ماسک نیازمند است، این لباس را به سختی تهیه می‌کند و به میهمانی می‌رود. در آنجا با صحنه‌های آئینی و مجلس عیاشی[2]* اسرارآمیزی روبه‌رو می‌شود. در این بین زنی نزد بیل می‌آید و او را ترغیب به رفتن می‌کند، ولی بیل می‌ماند و گرفتار می‌شود. یکی از مسئولان مهمانی کلمهٔ عبور دوم را از وی سوال می‌کند که او آن را نمی‌داند. مرد به او می‌گوید که باید مجازات شود و از او می‌خواهد که ماسکش را بردارد. در این بین زنی اعلام می‌کند که حاضر است تاوان کار بیل را بدهد و به جای او مجازات شود. بنابراین دکتر هارفورد از مجازات رهایی می‌یابد و به خانه می‌رود.
چند روز بعد، بیل اطلاع می‌یابد که مَندی - مانکن جوانی که در مهمانی ابتدای فیلم معاینه‌اش کرده بود - بدلیل زیاده‌روی در مصرف مواد مخدر، مرده است و پی می‌برد که آن زن همان نجات‌دهنده‌اش است. به سردخانه می‌رود و جسد او را می‌بیند. دوست ویلیام - زیگلر - که در مهمانی بوده به او می‌گوید که این همان دختر است ولی به خاطر مصرف بیش از حد مواد مخدر جانباخته است و توطئه و قتلی در میان نیست. ویلیام به خانه باز می‌گردد و می‌فهمد که آلیس ماسکی که در مهمانی به چهره داشته را یافته است و از آشکار شدن مخفی‌کاری و حس گناه می‌گرید.
آلیس از خواب بیدار می‌شود، کابوسی که دیده را برای بیل تعریف می‌کند. سپس بیل تمام ماجرا را برای آلیس نقل می‌کند و به هنگام صبح به همراه دختر کوچکشان برای خرید کریسمس می‌روند. در فروشگاه، آلیس در انتهای گفتگوی پایانی فیلم به بیل می‌گوید که «در مورد آینده چیزی نمی‌دانم، اما اولین کاری که باید بکنیم، عشقبازی است».
HOLLYWOOD آفلاين است   پاسخ با نقل قول
کاربران زير از دوست گرامي جناب HOLLYWOOD به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند
قديمي 01-05-07   #3 (permalink)
كاربر ارشد سايت
 
آواتار HOLLYWOOD
 
تاريخ عضويت: 23-12-06
پست ها: 3,760
تشکرهای ارسالی این کاربر: 79
از این کاربر 1,080 بار در 757 پست تشکر شده است.
پيش فرض

The Jacket



جک استارکس یکی از کهنه کاران ارتش آمریکاست که بعلت اصابت تیری به سرش ٬ او را به اردوگاه صحرایی ورمونت می برند ولی در آنجا متوجه می شوند که جک نمرده ولی حافظه اش را از دست داده است. بعد از دو سال یعنی در سال 1993 طی جریانی او را محکوم به قتل یک پلیس می کنند. او چیزی از آن صحنه به یاد نمی اورد و به همین خاطر روانه یک بیمارستان روانی می شود تا تحت درمان دکتر بکر مداوا شود ‍‍٬ ولی آقای دکتر برای درمان روش های خاص خودش را دارد ٬ بدین صورت که با خوراندن داروهای اعتیاد آور و زندانی کردن بیماران در پوششی ژاکت مانند و سپس قرار دادن آنها در یک کشوی غسال خانه قصد دارد که آنها خاطرات بد گذشته شان را به یاد بیاورند و به این طریق درمان شوند. ولی جک بجای به یاد آوردن خاطرات قبلیش به سال 2007 میرود ! او در سال 2007 متوجه می شود که در سپتامبر سال 1993 فوت کرده است ! یعنی درست ۴ روز بعد از زمانی که واقعا در آن قرار دارد و در کشوی غسالخانه به سر می برد ! ولی او باید چگونگی و کسی که او را به قتل رسانده پیدا کند تا شاید بتواند جلوی مرگش را بگیرد. در این راه همان دختری که در سال 1993 ملاقات کرده بود و حالا در سال 2007 بزرگ شده و جک او را ملاقات می کند به او کمک می کند ٬ ولی آیا او می تواند جلوی سرنوشت را بگیرد یا خیر ؟





فیلمی که به عقیده خیلی از منتقدان یکی از هوشمندانه ترین و تفکر برانگیز ترین و در عین حال زیباترین تریلرهایی است که در این چند سال اخیر ساخته شده است. این فیلم در ژانر هیجانی قرار گرفته است ولی یک تفاوت اساسی با دیگر فیلمهای این ژانر دارد و آن هم این است که بر عکس دیگر فیلمهای هیجانی بیش از اینکه هیجانش به خاطر اکشن فیلم باشد به خاطر حالت مرموزانه و نسبتا پیچیده و در عین حال قابل فهم فیلم است که از این نوع فیلمها می توان به 21 گرم ( [تنها کاربرانی که ثبت نام کرده اند قادر به مشاهده لینک هستند. ] ) که علاوه بر تصاحب جایزه بهترین بازیگر نقش دوم مرد ٬ در 1- 2 رشته دیگر هم نامزد اسکار بود ٬ اشاره کرد.
این فیلم در ژانر فیلمهای سفر زمانی هم قرار می گیرد و همین سفرهاست که باعث القای هیجان به بیننده میشود.
از نکات جالب فیلم میتوان اشاره داشت به ایرانی بودن یکی از نویسندگان این فیلم به نام Massy Tadjedin که البته نقش یکی از شخصیتهای محوری فیلم که یک پسر ۱۲ - ۱۱ ساله ایرانی به نام بابک یزدی است ( البته در سایت [تنها کاربرانی که ثبت نام کرده اند قادر به مشاهده لینک هستند. ] کنار اسم این بازیگر نوشته شده است Babak/Iraqi boy اما به نظر ایرانی تبار است ) را بر عهده داشته و اتفاقا یکی از بهترین بازیهای فیلم را ارائه کرده است !
نقطه ضعف اصلی فیلم ٬ فیلم برداری آن است که به سبک موزیک ویدئوهای MTV پر شده که مطمئنا همه شما می دانید که به چه سبک و سیاقی هستند ٬ باعث گیج شدن و سردرگمی بیننده شده و بیننده نمی تواند یک برداشت بلند از سکانسی خاص داشته باشد. البته کاتهای سریعی که تدوین گر به فیلم داده است به طور حتم تاثیر بسزایی در این امر داشته ٬ بخصوص در صحنه هایی که جک در کشوی غسال خانه به سر می برد !
و اما جالب ترین جمله ای که در مورد این فیلم خوانده ام از بیژن اشتری نویسنده مجله دنیای تصویر بود :

خدا کند هیچ شکنجه گری این فیلم را نبیند چون حبس شدن در یک کشویی که آدم اصلا نمی تواند در آن تکان بخورد واقعا وحشتناک است و بقول وی زندان انفرادی در مقابل چنین مکانی همانند سوییت هتل هیلتون خواهد بود !!







اگر خواسته باشیم در مورد بازیهای فیلم صحبت کنیم ٬ آدریان برادی ( [تنها کاربرانی که ثبت نام کرده اند قادر به مشاهده لینک هستند. ] ) با اینکه به شخصه علاقه ای به او بعد از کاری که با هالی بری ( [تنها کاربرانی که ثبت نام کرده اند قادر به مشاهده لینک هستند. ] ) در اسکار 2004 انجام داد ندارم ( ابتدا مارک والبرگ و کالین فارل برای نقش جک انتخاب شده بودند ولی در نهایت نقش به برادی رسید ) بازی بدی از خودش نمایش نداده ٬ بخصوص در صحنه هایی که داخل کشو است واقعا عالی بازی کرده و توانسته شکنجه ی روحی که در حال گذراندن آنست را به خوبی به تماشاگر انتقال دهد ٬ به خصوص در صحنه ای که نمی تواند حرکت کند و فقط میتواند اشک بریزد ...
به عقیده برخی از منتقدان همین ارتباط هایی که از طریق چشم هایش با ببیننده برقرار می کند باعث اثر گذاری بسیار زیاد این فیلم و القای عذابی که می بیند به بیننده می شود.البته در صحنه های پایانی فیلم اصلا نمی تواند عشق فراوان خودش را به جکی نشان دهد. عشقی که از همان نگاه اول در او بوجود آمد و ادامه پیدا کرد ...
ولی باز هم باید متذکر شوم که برادی در این فیلم به بهترین نحو از کارها و ادا و اطوارهای غیر عادی و مختص به خودش برای ایفای نقش جک استفاده کرده و کاملا توانسته از عهده نقش آدمهایی که در ابتدا دیووانه نیستند ولی به علت رفتن به تیمارستان دیوانه می شوند برآید.






اما در مورد ~~~~~~~~~~~~ا نایتلی با این اذعان که بدون شک یکی از زیباترین زنهای هالیوود است ( علی رغم عدم تناسب بدنی ! ) بخصوص به خاطر قیافه بسیار شرقی ٬ سمپاتیک و دوست داشتنی که دارد ( از انتخاب شدنش برای ایفای نقش در فیلم غرور و تعصب هم می توانیم این نتیجه بگیریم ) در این فیلم می توان گفت بازی چندان جالبی از خود به نمایش نگذاشته به خصوص این که او هم اصلا نمی تواند عشق سرشارش به جک را به بیننده القا کند ٬ یعنی برای بیننده قابل قبول نیست که این دختر نمی تواند حتی یک لحظه دوری جک را تحمل کند ! وی حتی برای عهده دار شدن نقش جکی خودش را دچار مسمومیت کرد تا بتواند به خوبی الکلی بونش را نشان بدهد و مستقیما از سر صحنه فیلم برداری شاه آرتور ( [تنها کاربرانی که ثبت نام کرده اند قادر به مشاهده لینک هستند. ] ) برای این فیلم روانه شده بود.


شاید از بهترین بازیهای این فیلم بتوان به بازی [تنها کاربرانی که ثبت نام کرده اند قادر به مشاهده لینک هستند. ] در نقش دکتر لورنسن اشاره کرد که در سطح بالاتری نسبت به دو سه بازیگر دیگر این فیلم قرار دارد.
اما یکی از نقاط قوت اصلی فیلم موسیقی متن آن است که اثر موسیقی دان معروف Brian Eno است که اگر بخواهیم از آثار معروف او نام ببریم می توانیم به موسیقی متن فیلم های :
[تنها کاربرانی که ثبت نام کرده اند قادر به مشاهده لینک هستند. ] - [تنها کاربرانی که ثبت نام کرده اند قادر به مشاهده لینک هستند. ] - [تنها کاربرانی که ثبت نام کرده اند قادر به مشاهده لینک هستند. ] - [تنها کاربرانی که ثبت نام کرده اند قادر به مشاهده لینک هستند. ] - [تنها کاربرانی که ثبت نام کرده اند قادر به مشاهده لینک هستند. ] - [تنها کاربرانی که ثبت نام کرده اند قادر به مشاهده لینک هستند. ] - [تنها کاربرانی که ثبت نام کرده اند قادر به مشاهده لینک هستند. ] - [تنها کاربرانی که ثبت نام کرده اند قادر به مشاهده لینک هستند. ] و …. اشاره کنیم که تقریبا از ۳۰ فیلمی که موسیقی متن آنها را کار کرده ٬ ۲۷ تای انها از [تنها کاربرانی که ثبت نام کرده اند قادر به مشاهده لینک هستند. ] امتیازی بالاتر از 6 گرفته اند که البته مشخص کننده سطح بالای آثار این هنرمند می باشد.






در پایان باید این نکته را یادآوری کنم که بعضی ها فکر می کنند بعلت ضعف عصبی که دارند این فیلم مناسب آنها نیست در حالی که سخت در اشتباهند و با دیدن فیلم مطمئنا نظرشان عوض خواهد شد ! صحنه های شکنجه فیلم یقینا مانند مصائب مسیح خیلی دردناک نیست که افراد را دچار روان پریشی کند !
شاید اصلی ترین سوالی که بعد از دیدن این فیلم برایتان پیش بیاید این باشد که آیا واقعا انسان می تواند در بعد دیگری از زمان – مکان قرار بگیرد و وقایعی را قبل از وقوع آن تجربه کرده و از نزدیک آنها را حس کند ؟ همانند موقعی که به خواب می رویم ؟
و البته اثبات مدعای دیگری هم هست و آن این است که سرنوشت انسان در دستان خودش می باشد و همیشه برای او شانس دومی هم وجود دارد اما با بهایی گران !
HOLLYWOOD آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 01-05-07   #4 (permalink)
كاربر ارشد سايت
 
آواتار HOLLYWOOD
 
تاريخ عضويت: 23-12-06
پست ها: 3,760
تشکرهای ارسالی این کاربر: 79
از این کاربر 1,080 بار در 757 پست تشکر شده است.
پيش فرض



فيلم "بزرگراه گمشده" فيلمي است كه همه ي ما بعد از ديدن فيلم مدت ها به فكر فرو ميرويم و اين سبب مي شود كه فيلم را دوباره وسه باره مرور كنيم كه هر بار به موضوع جديدي پي مي بريم و هر دفعه از ديدن دوباره ي آن لذتي بيشتر .همه ي ما سعي مي كنيم مانند ديگر فيلم هاي لينچ بدنبال خطي كه واقعيت را از خيال جدا مي كند ببگرديم اما بر خلاف تصورات خود ديويد لينچ در فيلم اين خط را محو كرده است ودر اين صورت است كه ما را با تمام پيچيدگي هاي فيلم تنها مي گذارد و حتي عده اي را مجبور مي كند به ابهام كامل اين فيلم تن دهند و تنها از جنبه هاي شنيداري و بصري آن لذت ببرند(كه اين هم خالي از لطف نميباشد).
فيلم از دو فَضاي متفاوت تشكيل شده است:نخست در فضايي هستيم كه فرد(Bill Pulman)ورنه(patricia Arquette) در آنجا زندگي مي كنند نورها و رنگ ها و دكور صحنه به طوري تهيه ديده شده است كه محيطي كاملا سرد و بي روح و بدون حس را به ما القا مي كند اما در قسمت دوم در جايي كه پيت موندريان(Balthazar getty)در آنجا زندگي ميكند نوع معماري فضا به يك صورت مي باشد ولي فضا با وجود رنگها ونور هاي متنوع محيطي شاد و پر انرژي است كه داراي حسي بسيار قوي و گرم مي باشد.
در ابتداي فيلم وقتي كه فرد مديسون به كنسرتش ميرود و با خانه تماس ميگردكسي تلفن را جواب نمي دهد به همين دليل فرد فكر ميكند كه زنش به او خيانت كرده در مراحل بعدي فيلم متوجه مي شويم رابطه فرد ورنه بسيار سرد و بي روح مي باشد.فردي كه دچار ناتواني جنسي است و زنش كه زني تودار و بي وفا و جذاب اما نه افسونگر را نشان مي دهد. در همان ابتداي فيلم هماغوشي فرد ور نه را مشاهده مي كنيم كه بسيار سرد و ناتوان واز خود بيگانه جلوه مي كند كه ناتواني فرد در اين سكانس كاملا محسوس مي باشد ودر اينجاست ناكا مي مرد را ملاحظه مي كنيم.
اجازه بدين فيلم را بهتر تفكيك كنم فيلم به سه قسمت تقسيم مي شود:ما در قسمت اول دنياي واقعي را مي بينيم تا جايي كه فرد همسرش را مثله مي كند واز آن به بعد ما در توهم وخيال فرد به سر مي بريم يعني تمام باز جويي ودادگاه خيال مي باشدنه واقعيت , واين توهم تا زماني ادامه دارد كه فرد آقاي ادي را به قتل ميرساند واز جايي كه از دست پليس فرار مي كند ما در واقعيت بسر مي بريم.
حال مي پردازم به توهم وخيال فرد:
فرد بعد ار قتل همسرش به دليل اينكه فكر مي كندزنش به او خيانت كرده به همين خاطر مرد نمي تونه با تبعات كار خودش كنار بيايد ودر آشفتگي رواني خود به دنبال جايگزيني براي زندگي در توهمش مي گردد ودر خيالش خودش را به جاي جواني(پيت) پر شور وحرارت و قوي مي گذارد كه در كنار زني پرشور وافسونگر رابطه دارد واين همان چبزي است كه فرد در واقعيت براي خود انتظار داشته است(چهره ي پاتريشيا آركت در قسمت دوم فيلم بصورتي مي باشدكه بالعكس قسمت نخست بسيار افسونگر جلوه مي كند)فرد در قسمت نخست فيلم مانعي(كه همان نا تواني جنسي اش است)در رابطه اش با رنه مي بيند وفكر ميكند با از بين بردن همسرش كه به او خيانت كرده مي تواند اين مانع بيروني را از بين ببرد دوست نداشته است كه بپذيرد اين مانع ذاتي ودروني است وهمچنين در قسمت دوم فيلم هم ما مانعي براي رابطه ي پيت وآليس ميبينيم كه همان آقاي ادي مي باشد يعني مانع آنها مانعي بيروني بوده است.كه پيت سعي در از بين بردن آن دارد واين همان خواسته ي فرد است كه دوست داشته تا مانع را بيروني جلوه دهدوبه همين دليل در خيالش مانع را بيروني جلوه ميدهدكه هما آقاي ادي مي باشد.
در ابتداي فيلم كارآگاهاني را ميبينيم كه وقتي براي تحقيق به خانه ي فرد ميروندفرد گمان ميكند كه آنهابه ناتواني جنسي اش پي برده اندوبه همين دليل است كه در خيالش همان كارآگاها را مي بينيم كه پيت را جواني پر توان وفعال(با حرارت) تلقي مي كننديعني همان چيزي كه فرددر واقعيت دوست داشته از خود نشان دهد.
در قسمت اول و دوم فيلم يك نتيجه را مشاهده مي كنيم و اين همان ناكامي فرد و پيت(در جايي كه پيت به آليس مي گويد:"تو هرگز به من دست پيدا نخواهي كرد"مي فهميم پيت در رابطه اش ناكام است)مي باشد ودر واقع فيلم مي خواهد عنوان كند كه شخص محكوم به ناكامي است چه در واقعيت وچه در خيال.
نكاتي در فيلم است كه بايد به صورت موردي به آنها اشاره كنم:
1-در فيلم مردي اسرار آميز وجود داردكه همان اراده ي شيطاني فرد مي باشدكه اين شخص بي مكان وبي زمان است كه اگر در ابتداي فيلم دقت كنيدفرد از مرد اسرار آميز مي پرسد:"تو چگونه به خانه من وارد شدي؟"ومرد اسرار آميز جواب مي دهد:"خودت مرا دعوت كردي من عادت ندارم بدون دعوت به جايي بروم."
2- در انتهاي فيلم پيت را مشاهده مي كنيم كه رنه را با آقاي ادي مي بيندوبه خيانت همسرش پي مي بردوباز هم فرد نپذيرفته كه اين مانع دروني مي باشد.
3-به نكته ي ديگر كه بايد توجه كنيم اين است كه در فيلم هاي لينچ آدم هاي پر فعال وافراطي حضور دارند كه قانون از خلال رفتارهاي آنها اجرا ميشود مانند ادي در Lost High way وفرانك در Blue Velvet وهمچنين بابي در Wild at heart
4-ديالوگ هايي را در ابتداي فيلم مي شنويم كه در خيال فرد به موضوعي بدل ميشوند مانند ديالوگ فرد ورنه در ماشين كه رنه مي گويد:من با آقاي اندي زماني براي كاري با او آشنا شدم واين موضوع در خيال فرد مديسون به داستان كار فيلمسازي ~~~~~~~~~~~~~~~~وگرافيك مبدل مي شود.
5-خانه ي فرد وپيت يكي مي باشداما با دو ساختار متفاوت يكي سرد و بي روح وديگري پر شور و حرارت واين نشان ميدهد كه واقعيت و خيال دو موضوع عمود بر هم نيستند بلكه دو موضوع افقي وكنار هم مي باشند وخيال است كه به واقعيت تداوم مي بخشد.
6-وموضوع آخر جمله ي ابتدايي و انتهايي فيلم مي باشد:"آقاي دك لورنت مرده"كه خبر از مرگ آقاي ادي مي دهد كل فيلم در تعليق زماني بين اين دو لحظه رخ مي دهدابتدا فرد جمله را مي شنود ولي ان را درك نمي كندودر پايان فيلم قبل از گريختن , خود فرد آن جمله را در ايفون بيان مي كنددر اينجا با يك حالت دايره وار مواجه ايم ,نخست پيام را مي شنود اما قهرمان آن را درك نمي كند وپس از آن خودش جمله را بر زبان مي آورد در فيلم, لينچ بر نا ممكني مواجهه ي قهرمان با خودش تاكيد مي كند.اجازه بدين مسئله را با يك مثال روشن تر كنم بيماري را فرض كنيدكه بخاطر پيام هاي مبهم ونا معلوم دچار مشكل مي شود(نشانه ي بيماري) پيام هايي كه از بيرون به بيمار هجوم مي آورد و در پايان درمان بيمار قادر مي شود اين پيام ها را همچون پيام هاي شخصي بپذيرد و آن را در حالت اول شخص مفرد بيان كند.در اين حلقه بعد ازطي كردن مسير طولاني ما از چشم اندازي ديگر به نقطه شروع باز مي گرديم .(احتمالا اين قسمت قصد داشته است تا نشان بدهد كه در انتهاي فيلم فرد ناتواني جنسي اش را پذيرفته است).
HOLLYWOOD آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 01-05-07   #5 (permalink)
كاربر ارشد سايت
 
آواتار HOLLYWOOD
 
تاريخ عضويت: 23-12-06
پست ها: 3,760
تشکرهای ارسالی این کاربر: 79
از این کاربر 1,080 بار در 757 پست تشکر شده است.
پيش فرض

Kingdom of Heaven


اروپا در قرن دوازدهم. آهنگر جوانی به نام بالیان که پس از خودکشی همسرش ایمان خود را از دست داده ، با ورود چند جنگجوی صلیبی به دهکده ، با پدرش گادفری آشنا می شود. بالیان که تا آن لحظه از وجود پدرش اطلاع نداشته ، پیشنهاد او مبنی بر رفتن به بیت المقدس را رد می کند. اما پس از مدتی کوتاه به دلیل کشتن راهبی سنگدل ، به دنبل پدرش به راه می افتد. در طول راه شیوه های شمشیرزنی و شوالیه گری را از پدر و همراهانش می آموزد. گادفری در نبردی برای رهانیدن بالیان از چنگ مامورین حکومتی زخمی می شود و از او می خواهد در صورت مرگش جان و شمشیر خود را در راه حمایت از بالدوین چهارم ، حاکم بیت المقدس وقف کند. بالیان می پذیرد و پس از رسیدن به قدس و مرگ پدر جایگاه و عنوان او را در دربار بالدوین صاحب می شود. دربار پر از توطئه های کسانی چون گای دو لوزینان است که چشم به ازدواج با سایبلیا ، خواهر بالدوین و تصاحب تاج و تخت او دارد و برای رسیدن به مقصود از به راه انداختن جنگ میان مسلمانان و مسیحیان نیز ابایی ندارد. سایبلیا و بالیان عاشق یکدیگر می شوند و این امر آتش کینه را در دل گای می افروزد. سرانجام توطئه های او و رینالد به سرانجام می رسد و با کشته شدن خواهر صلاح الدین ایوبی ، ارتش مسلمانان بیت المقدس را محاصره می کنند. حال بالیان باید به وظیفه خود نسبت به بالدوین در دفاع از شهر عمل کند ...





ریدلی اسکات ( Ridley Scott ) کارگردان کهنه کاری است و در هر زمینه ای طبع آزمایی کرده است. کارنامه قابل اعتنای او با دوئل کنندگان ( The Duellists ) و بیگانه ( Alien ) آغاز می شود ، در دهه هشتاد اوجی چون Blade Runner را به خود می بیند و در دهه نود به فیلم فمینیستی تلما و لوئیز ( Thelma & Louise ) ، سرباز جین
( G.I. Jane ) و گلادیاتور ( Gladiator ) می رسد. فیلم های بیگانه ، Blade Runner و تلما و لوئیز هر کدام امروزه در میان کلاسیک های گونه خود قرار می گیرند ، اما آن چه در سال های اخیر باعث شده تا نام اسکات بر سر زبان ها بیفتد ، سعی وی برای احیای ژانر مرده حماسی/ تاریخی است که با گلادیاتور آن را آغاز کرده و اینک به سلطنت آسمانی ( استعاره از بهشت ) رسیده است.

سلطنت آسمانی ظاهری کلاسیک دارد و بیراه نیست اگر به زودی با فیلم های حماسی / تاریخی اسپارتاکوس
( Spartacus ) و بن هور ( Ben-Hur ) مقایسه شود. قصه پیرامون قهرمان جوانی شکل می گیرد که در طول سفری درونی و بیرونی به مقام فرماندهی می رسد و با عشق ، وظیفه و نبرد برای ایده آلی مقدس آشنا می شود. اصرار فیلمنامه نویس و کارگردان در انتساب او به دوران تاریخی خاص از جهت سیاسی اجتماعی نیز بر این شباهت ها می افزاید. اما فراموش نکنیم که گلادیاتور او در مقام مقایسه با شجاع دل ( Braveheart ) مل گیبسون ( Mel Gibson ) ویژگی خاصی داشت که به بالیان نیز به ارث رسیده است و آن فاصله میان او و تماشاگران است که همواره حفظ می شود.




فیلم با صحنه تاریک و پر از نگون بختی به خاک سپردن همسر بالیان آغاز می شود که نشان دهنده سرشت دورانی است که قهرمان فیلم در آن زندگی می کند. در همین سکانس آغازین به تم اصلی فیلم اشاره می شود. زنی خودکشی کرده و از این رو طبق رسوم کاتولیک ها تشیع نمی شود. راهبی سنگدل او را گناهکار و دوزخی اعلام می کند و امر به بریدن سرش و سپس به خاک سپردن او می کند. این رفتار بالیان ، همسر زن متوفی را درگیر نبردی اخلاقی می کند که در آن موضوعاتی چون ایمان و قدرت آن به چالش طلبیده می شود. قدرتی که می تواند از طرف هر کسی با هر دینی به شکلی خشونت طلبانه به کار گرفته شود.

روح بالیان هم چون اروپایی که در آن زندگی می کند تیره و تار شده ، از طرفی فقدان خانواده و مرگ همسر بر روح و جانش چنگ انداخته و از طرفی دل نگران آخرت همسر است. راه نجات از این حرمان توسط پدری ناشناس- تا آن لحظه – به او عرضه می شود : سفر به سرزمین مقدس و در پیش گرفتن زندگی سلحشوری و شوالیه گری.
نقطه شروع این سفر جغرافیایی که بعد تبدیل به سیر و سلوکی درونی هم می شود ، عذاب است و آن چه قرار است قهرمان ما به آن برسد ایمان و آرامش روحی و هم چنین نجات روح همسرش از سوختن در میان شعله های آتش دوزخ است.اما بالیان در طول سفر و مخصوصاً هنگام محاصره شهر به شکلی طعنه آمیز در می یابد که از سوی خدایی که همسرش به طرف او گرویده و خود نیز در جست و جوی آن است ؛ رها شده است. او در پایان سفر و هنگام محاصره به این نتیجه می رسد که آن چه وی تا آن لحظه با آن در حال نبرد بوده ؛ اصول جزمی دین بوده که با باورهای شخصی و انسانی اش در تضاد است و سرانجام می پذیرد که در مقام مقایسه باید به باورهای شخصی و دنیوی خود الویت بدهد ، حتی اگر مقصود حفظ سلطنتی الهی بر روی زمین باشد. چون زمین قواعد خود را دارد.




این اتفاق در جبهه مقابل نیز برای صلاح الدین ایوبی رخ می دهد ، اما چون فیلم قصه او نیست چندان به مقایسه او با بالیان پرداخته نمی شود. در جبهه مسیحیان کسی حضور دارد که به ایده آل های انسانی بهای بیشتری می دهد : بالدوین چهارم ، کسی که برای حفظ صلح میان مسلمانان و صلیبیون از هر راهی وارد می شود. او و صلاح الدین ؛ بالیان های مسن تر و با تجربه تری هستند که لزوم همزیستی مسالمت آمیز را دریافته اند و آن گاه که جنگی ناگزیر پیش آید ، باز به اصول انسانی خود در برخورد با جنگجویان و اسرا وفادار می مانند. هر دو طرف درگیر سقوط را تجربه کرده اند و پیام آنها و در واقع ریدلی اسکات برای بالیان و ما ، بالدوین بودن و صلاح الدین بودن است تا به جای اصول لایتغیر دینی خصلت ها و باورهای انسانی را بر زندگی دنیوی حاکم کنیم و ایمان بشر به نیکی و بدی را عامل رهایی بخش خود بدانیم.

سلطنت آسمانی در زمانه ما که جنگ های صلیبی تازه ای در آن جریان دارد ، فیلمی با اهمیت است و بر خلاف نامش که پیش داوری هایی را نیز بر می انگیزد ، در آن تبلیغی برای مسیحیت یا اسلام دیده نمی شود. اسکات و فیلمنامه نویس اش کوشیده اند تا چهره ای منطقی از شخصیت های اصلی آخرین جنگ صلیبی ترسیم کنند. صلاح الدینی که او روی پرده مجسم می سازد مایه غرور هر انسانی – مسلمان یاغیر مسلمان - است، تصویری که برای آشتی بخشیدن به نبرد کور و بی هدفی که امروز میان مسلمانان و مسیحیان و حتی دیگر ادیان وجود دارد، ساخته و پرداخته شده است. این نگاه واقع بینانه در فیلمی هالیوودی - حتی اگر بسیاری آن را به فرصت طلبی تعبیر کنند - ستایش بر انگیز است.




سلطنت آسمانی با وجود دقت اسکات در پرداخت شخصیت ها به دلیل ضعف در سناریو ، هم چون گلادیاتور ، نمی تواند و حتی نمی خواهد حقایق تاریخی را به دقت منعکس کند. قصه اصلی فیلم نیز که جنگ های صلیبی به عنوان پس زمینه آن به کار رفته ؛ چندان قرص و محکم نیست ، با این حال اسکات به دلیل حفظ فاصله میان تماشاگر و قهرمان قصه اش موفق می شود تا آن را هم داستانی کلاسیک و هم قصه ای به روز کند.
در نگاه عمیق تر داستان آشنای سلطنت آسمانی درباره کسی که قدرت درونی خود را کشف می کند ، به دغدغه اصلی انسان قرن بیستمی تبدیل می شود : یافتن زیستگاهی امن و از دیدگاه سیاسی کمک به ساخته شدن یک فرهنگ استاندارد جهانی و اومانیستی . بالیان در طول سفر عشق و نفرت را تجربه می کند و به دلیل اعتقادات شخصی خود سبب ساز چرخش تاریخ و دادن جهتی تازه به آن می شود ...
HOLLYWOOD آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 01-05-07   #6 (permalink)
كاربر ارشد سايت
 
آواتار HOLLYWOOD
 
تاريخ عضويت: 23-12-06
پست ها: 3,760
تشکرهای ارسالی این کاربر: 79
از این کاربر 1,080 بار در 757 پست تشکر شده است.
پيش فرض



Doctor Schiwago

--------------------------------------------------------------------------------

دکتر ژیواگو


(Name: Doctor Schiwago (Zhivago
Written by: Boris Pasternak
Directed by: David Lean



- تحریف چیست ؟


در فيلم می بينيم تعداد زیادی کارگر به شکل يک راهپيمايی مسالمت آمیز جلوی ساختمان مجلس دوما جمع می شوند، و سپس در حال برگشتن، سواره نظام به سمت مردم حمله می کند و چیزی در حدود ده - دوازده نفر زخمی یا کشته می شوند. در حالی که در زمان واقعه یک‌شنبه خونین (۲۲ ژانویه) مجلس مشورتی دوما وجود نداشته؛ و سربازان در مسیر راهپیمایی (به قصر زمستانی تزار) به طرف جمعیت آتش گشوده و جمعیت بسیار زیادی از کارگران در این واقعه کشته شدند نه مانند فيلم، تعداد اندکی در مسیر برگشت.


- تاریخ چیست‌؟


در ماه ژانویه سال ۱۹۰۵ خبر شکست خفت آور نیروهای تزار در جنگ با ژاپن و سقوط بندر "پرت آرتور" آتش نارضایی ها را در داخل روسیه دامن زد و نخستین موج اعتصابات کارگری در پایتخت آغاز شد. روز یک‌شنبه، بیست و دوم ژانویه، صد هزار کارگر اعتصابی، در یک راهپیمایی اعتراضی مسالمت آمیز به سوی کاخ زمستانی تزار حرکت کردند. آنان خواهان پذیرفتن نمایندگان خود از طرف تزار بودند. اما در نزدیکی کاخ زمستانی، قزاق ها و نیروی سواره نظام گارد امپراطوری، راه آنها را سد کردند و سربازان به طرف تظاهر کنندگان آتش گشودند. در این واقعه که به "یک‌شنبه خونین" معروف شد، بیش از ۱۳۰ نفر به قتل رسیدند. به موجب آمار رسمی که از طرف حکومت تزار اعلام شد ۹۲ نفر کشته و چند صد نفر زخمی شدند. ولی آماری که از طرف سازمان های کارگری و گروه‌های مخالف رژيم منتشر شد، تعداد کشته ها را چندين هزار نفر قلمداد می کرد. یک‌شنبه خونین، نقطه عطف مهمی در تاریخ روسیه بود و موجب اعتصاب در سراسر روسیه گشت. به‌طوری که از فوریه سال ۱۹۰۵ تا نوامبر همین سال، قریب سه میلیون کارگر در پایتخت و شهرهای بزرگ روسیه دست به اعتصاب زدند. تزار نيکولای دوم، در ۱۹ اوت ۱۹۰۵ (به توصیه عده ای از مشاوران خود) طی فرمانی تشکيل يک مجلس مشورتی به نام "دوما Douma" که قدرت قانونگذاری نداشت، را اعلام کرد و ۷۲ روز بعد، فرمان انحلال دوما را صادر نمود. در سال ۱۹۰۷ دومین مجلس دوما آغاز به کار کرد که تزار در ۱۶ ژوئن فرمان انحلال دومای دوم را نیز صادر کرد.


- تحریف چیست ؟


در فيلم از انقلاب فوریه ی ۱۹۱۷ و تا انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ چيزی ديده نمی شود. آنچنان اشاره ای به درخواست عمومی برای شروع مذاکرات صلح نمی شود. اصرار حکومت تزار (و همچنين دولت موقت) برای ادامه جنگ، در يک پيرمرد سوار بر اسب خلاصه شده است. در فیلم ضعف نيرو های نظامی روسيه، نه ضعف لوجيستيکی و نه ضعف فرماندهی نيست، بلکه دخالت "بلشويک Bolshevik" تلقين می شود!! حال آنکه حقيقت چيزی ديگر است.


- تاریخ چیست‌؟


شعار انقلابی دهقانان «نـان، زمـیـــن و صـلـــح» بود. صـلـــح، خواسته ای که در فيلم به آن پرداخته نمی شود. جنگ جهانی اول نيز نقطه عطفی در تاريخ روسيه بود. تزار در طول سه سال، پانزده ميليون نفر را به جبهه های جنگ فرستاد که بيش از ۹ ميليون نفر آن زخمی، کشته يا اسير شدند. مشکل روسيه در اين جنگ، علاوه بر ضعف فرماندهی، دخالت افراد ناآگاه به فنون نظامی در عمليات جنگی، تدارک تجهيزات و مواد عذايی بود (به اصطلاح نظامی ضعف لوجيستيکی). جبهه جنگ، هزاران کيلومتر با منابع تدارک نيروهای روسيه فاصله داشت و راه آهن روسيه کشش کافی برای رساندن ملزومات جنگی و مواد غذايی ميليون‌ها سرباز روسی را نداشت. مشکل ديگر تزار در جنگ، اختلاف شديد بين وزير جنگ (ژنرال سوخومیلانوف) و فرمانده کل قوای روسيه (گراندوک نیکلا نیکلایوویچ) بود؛ که سرانجام تزار گراندوک نيکلا برانگيخته را برکنار کرد و در ۱۴ سپتامبر ۱۹۱۵ تزار تصميم گرفت خودش فرماندهی قوای روسيه را در جنگ به‌عهده گرفت. در فوریه ی ۱۹۱۷ دولت موقت سوسیال دمکرات بر روی کار آمد. اما دولت موقت نیز با درخواست عمومی برای شروع مذاکرات صلح سر باز زد و به حضور و شرکت روسیه در جنگ ادامه داد. و سربازان هم‌چنان با پیشروی آلمان ها قتل عام می شدند.


- تحریف چیست ؟


در فيلم از دخالت مستقيم ساير کشورها در اينجاد جنگ داخلی، تنها به گفته شدن يک جمله اکتفا می شود! و در طول فيلم، جنگ داخلی را، پاک‌سازی دولت بلشويک نشان می دهد. و همچنين دلیل کاهش توليدات کشاورزی و محصولات صنعتی، ناياب شدن مواد سوختی و از کار افتادن قطار ها عنوان نمی شود.


- تاریخ چیست‌؟

گوشه ای از "بخش اول بررسی انقلاب روسیه" از وبلاگ History Buff :
... در پیآمد امضای قرار داد صلح لیتووسک و تقسیم دوباره مالکیت های اراضی، به گونه ای اجتناب ناپذیر، جنگی داخلی با ماهیتی بسیار خشونت آمیز درگرفت، که سرانجام بلشویکها در آن به پیروزی رسیدند. استقلال طلبان و ضد انقلابیون ارتشی معروف به ارتش سفید را تشکیل دادند، متفقين با اينکه هنوز به‌شدت گرفتار جنگ در جبهه غربی بودند، واحدهایی را برای متوقف ساختن ارتش سرخ به روسیه فرستادند. ایالات متحده نیز به دستور پرزیدنت ویلسون (Wilson) به این حرکت پیوست و پـانـزده هـزار سرباز آمریکایی را به سیبری روسیه فرستاد تا در محاصره اقتصادی شرکت کند و به تامین اسلحه برای نیروهای ضد بلشویک بپردازند. دولت بريتانيا، ويليام سامرست موام (W.S. Maugham) را در ماموريتی مخفی، با بودجه ای نا محدود، به پتروگراد فرستاد، دستور اين بود: "روسيه را در حالت جنگ نگهدارد و با كمك نيروهای دولتی، بلشويكها را از رسيدن به قدرت باز دارد". انگليسی‌ها به نفت قفقاز چشم طمع دوخته بودند، ژاپنی‌ها می خواستند سر پلی در خاور دور در خاک آسيا بيابند، فرانسوی‌ها به اوکراين و گندم آن طمع داشتند و امريکايی‌ها خواهان دست اندازی به اقتصاد سراسر روسيه بودند. اين کشور ها، همچنين با حمله به دره دون و سیبری، اسيران جنگی چک و اسلواک را نجات داده و عليه بلشويک‌ها تجهيز کردند. اما همانطور که قبلتر نیز نوشتم با وجود این مداخلات، ارتش سرخ پیروز شد. ولی اين پيروزی، لطمات و صدمات شديدی به روسيه وارد آورد. محاصره متفقين راه ورود هر نوع آذوقه از خارج را بسته بود. توليدات کشاورزی يک‌باره کاهش يافت و محصولات صنعتی به يک‌هفتم ميزان قبل از جنگ رسيد. مواد سوختی ناياب شد و قطار ها از کار افتادند. قحطی هفت ميليون نفر را از بين برد. ...

- چرا بعد از انقلاب اکتبر، جنگ داخلی رخ داد ؟

ُرزا لوکزامبورگ جواب اين پرسش را داده:
خواست های انقلاب به تحقق دموکراسی سياسی محدود نشده و معطوف مساله ی حساس سیاست بین المللی، یعنی خواستاری صلح بلافاصله نیز شد. در عین حال انقلاب، توده ی ارتشی را نیز در بر می گرفت که خواستار همین صلح بلافاصله بودند. و همچنین توده های دهقانی را شامل می شد که مساله ی ارضی را مطرح می کردند. و این مساله ارضی، از ۱۹۰۵ به بعد، همواره یکی از محورهای اصلی ی انقلاب شمرده می شد. پس، انقلاب با دو خواست اساسی روبرو بود: «صلح بلافاصله» و «زمین»؛ و طبعن، همین دو خواست بودند که موجب شکاف داخلی در جبهه ی انقلابی نیز شدند. چرا که، از یکسو، خواستاری ی صلح بلافاصله در تخالف آشتی ناپذیر با تمایلات امپریالیستی بورژوازی لیبرال قرار داشت، که "کیلوکوف" سخن گوی آن بود، و از سوی دیگر، مساله ارضی چشم اندازی هولناک را در برابر شاخه ی دیگر بورژوازی، یعنی زمین داران محلی، قرار می داد، و در عین حال، نمایش گر حمله به نقطه ی ضعف کل طبقه ی مالک، یعنی اصل مقدس مالکیت خصوصی به طور اعم بود. بدین سان، در نخستین روز پس از پیروزی ی انقلاب، مبارزه ای درونی، بر حول دو مساله ی «صلح» و «زمین» آغاز شد. از یک‌سو بورژوازی ی لیبرال به تاکتيک «طول دادن» و «به روی خود نیاوردن» متوسل شد، و از سوی ديگر، توده های زحمتکش ارتشيان و دهقانان بيش از پيش بر فشار خود افزودند.
در اين نکته جای ترديد نيست که سرنوشت سوسيال دموکراسی ی جمهوری ی روسيه، به دو مساله ی صلح و زمين پيوند خورده بود. طبقات بورژوا، گرفتار در امواج طوفانی ی انقلاب و دوشادوش انقلابيون، تا پذيرش رژيم جمهوری راه آمده بودند. اما اکنون برای متوقف کردن انقلاب، به پشت سر نگريسته و در ميان مخالفان انقلاب به جستجوی پشتيبانی به منظور سازمان دادن به يک ضد انقلاب برخاسته بودند. يعنی آشکارترين نمونه های اين جرايان را بايد در قيام قزاق های "کالدین" عليه "پیترزبورگ" دانست. اگر اين حمله موفق می شد، نه تنهل دو مساله ی صلح و زمين منتفی بودند، بلکه در مورد آينده ی رژيم جمهوری نيز اميدی وجود نداشت. آينده ی گريزناپذير پی آمده از پس چنين واقعه ای [موفقیت قيام قزاق های کالدین]، بی شک ديکتاتوری ی نظامی بود و برقراری حکومت وحشت عليه پرولتاريا، و عاقبت، بازگشت سلطنت به روسيه.



- توضيح پايانی:
بيننده ی اين فيلم لازم است، در طول تماشای اين فيلم، به اين نکته که در سراسر فيلم دکتر ژیواگو، سعی می شود اطلاعات های زيادی (که خلاف حقيقت هستند) را به بيننده تلقين شود، توجه داشته باشد. مانند اين نکته که پايان شرکت روسيه در جنگ را، «خروج داوطلبانه ی نيرو های روسی» اعلام می کند و چيزی درباره امضای قرار داد صلح لیتووسک گفته نمی شود. و همچنين مانند اين نکته که پيش از انقلاب اکتبر، در روسیه چیزی به عنوان گرسنگی نبوده است!! حال آنکه اين نکته با هدف راهپيمايی آغاز فيلم کاملن در تضاد است! (و همچنین با حقیقت). در حالی که اکثر دهقان ها هر چقدر هم سخت تلاش می کردند، با کار توانفرسا روی زمین، شغل موقت در شهرهای اطراف و غیره، از فقر خود بکاهند، در بهبود شرایط خود موفقیت چندانی به دست نمی آوردند. قيمت يک جفت کفش معادل سه ماه دستمزد يک کارگر عادی بود. و در انتها شعار انقلابی دهقانان را که بیان کننده مصیبت آنها بوده، را مجدد مرور می کنیم.
HOLLYWOOD آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 01-05-07   #7 (permalink)
كاربر ارشد سايت
 
آواتار HOLLYWOOD
 
تاريخ عضويت: 23-12-06
پست ها: 3,760
تشکرهای ارسالی این کاربر: 79
از این کاربر 1,080 بار در 757 پست تشکر شده است.
پيش فرض

Crash


دو کاراگاه پلیس که عاشق همدیگرند ، یک مغازه دار ایرانی عصبی ، یک زن خانه دار و همسرش که دادستان است، یک کارگردان سیاه پوست و همسرش، یک قفل ساز مکزیکی و دختر کوچکش، دو سارق سیاه پوست اتومبیل، یک زوج میان سال چینی و یک پلیس تازه کار و همکار نژاد پرست اش ... کسانی که درون زندگی یکنواخت لس آنجلس بی خبر از هم زندگی می کنند و امکان بسیار ضعیفی وجود دارد که زندگی هایشان با هم تداخل پیدا کند ؛ اما یک تصادف همه چیز را عوض می کند ...


همیشه فیلم هایی را که در خلاف جهت تصور تماشاگر حرکت می کنند ، دوست داشته ام و معتقدم کسی که می خواهد با انتظارات تماشاگر بازی کند ، باید از نظر دراماتیک کارش را خوب بلد باشد. تصادف یکی از این فیلم هاست و کارگردانش نشان می دهد که به کار خودش وارد است. از نام فیلم آغاز می کنم ، که در ذهن تماشاگر این تصور را ایجاد می کند که باید با تصادف های معمول رانندگی در فیلم روبرو شود ، اما در طول فیلم آن چه با یکدیگر تصادف می کنند ، اتومبیل ها نیستند ، بلکه احساسات شخصیت هاست که با یکدیگر برخورد می کنند. در اجرا نیز هاگیس تماشاگر را آن قدر با وقایع غیر منتظره روبرو می کند که در پایان ، از نظر دراماتیک لزوم چندانی به گره گشایی حس نمی شود.

تصادف اولین فیلم پل هاگیس ( Paul Haggis ) در مقام کارگردانی است، او قبلاً برای فیلمنامه تیکه میلیون دلاری
( Million Dollar Baby ) کاندید اسکار بوده و چندین جایزه برای فیلمنامه هایش گرفته است. هاگیس در تیکه میلیون دلاری نشان داد که در لمس فشارهای درونی آدم ها و تبدیل آنها به عناصر دراماتیک تا چه حد تواناست و نتیجه کارش مانند مشتی بر روی معده بیننده بود. هاگیس این بار فقط مشت های دراماتیک پرتاب نمی کند ، بلکه تکنیک نشان دادن راست و زدن به چپ را نیز به آن اضافه کرده است. او وقایع را به شکلی عادی به تماشاگر عرضه می کند ، اما در میانه راه مسیر را عوض کرده و ضربه هایی در جهت عکس به تماشاگر وارد می کند. این عمل باعث می شود شوک شدیدی به تماشاگر ، هم چون شخصیت های فیلم ، وارد شده و در نتیجه اعتقاد تماشاگر به پیش فرض هایش را زیر سوال ببرد.
این که چگونه پیش فرض ها در جامعه تبدیل به تاریخ می شود ، و این که تحت تاثیر واقعه یازده سپتامبر چگونه اقلیت مسلمان به چشم دشمن نگریسته می شود ؛ موضوع تازه ای نیست. اما هیچ کس ، حتی کسانی که دارای این پیش فرض ها هستند، متوجه نیستند که در امنیت قرار ندارند و برای همین است که فیلم هاگیس واجد اهمیت است.








در تصادف انسان هایی حضور دارند که به پیش فرض های خود چسبیده اند و متوجه پیرامون خود نیستند ، اما نیاز به امنیت را حس می کنند و از این که زخمی و رنجیده شوند حیرت می کنند. هدف هاگیس زدن ضربه ای به این آدم هاست و یقین دارم کسانی که رنجیده شده اند ، پس از گذراندن تجربه ای متفاوت در زندگی ، این که چقدر آسان از چنگ پیش فرض هایشان خلاص شده اند ، خواهند خندید ، اما در فیلم تصادف همه به راحتی نمی توانند بخندند.
مضمونی که هاگیس برای کار خود انتخاب کرده ، هم چون قطعات نامفهوم و شاید شوک آور یک پازل است. انسانهایی از نژادهای مختلف که به جای شناخت یکدیگر باید به نیاز مراقبت از همدیگر پی ببرند. اما برای رسیدن به منزل مقصود راهی سخت در پیش است. به نظر هاگیس تمامی شخصیت های تصادف دچار پارانویا هستند مانند:

کامرون ، کارگردانی که شاهد ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~ پلیسی نژاد پرست به همسرش به بهانه بازرسی بدنی می شود !
قفل سازی مکزیکی که دختر پنج ساله اش از ترس گلوله ای که شاید از پنجره اتاقش به درون بیاید در زیر
تختخواب پناه گرفته است !
جین همسر دادستان محلی که اتومبیلش به زور سلاح غصب می شود و فقط به صرف این که از قیافه قفل ساز خوشش نیامده دستور می دهد تا دوباره قفل های منزل تعویض شوند !

این پارانویا در دو صحنه اثرگذار به اوج می رسد ، ابتدا در آنجا که هنسون اسلحه کشیده و سیاه پوست جوان را به قتل می رساند و دوم آنجا که کریستین ، همسر کارگردان ، بعد از تصادف در اتومبیل به دام افتاده و تنها پلیس نزدیک به محل حادثه کسی نیست جز همان مامور نژاد پرستی که او را دستمالی کرده است. وحشت او از دیدن مامور آن چنان زیاد است که ترجیح می دهد در اتومبیل که تا دقایقی دیگر منفجر خواهد شد ، به حال خود رها شود.
اما برای من تاثیر گذار ترین لحظه فیلم فریاد جگر خراش قفل ساز مکزیکی در لحظه ای است که می پندارد دخترش مورد اصابت گلوله فرهاد مغازه دار ایرانی قرار گرفته است. اما نترسید معجزه ای رخ داده است ، دختر فرهاد قبلاً گلوله های واقعی را با گلوله های پلاستیکی عوض کرده تا پدرش در اوج خشم جان انسانی را نستاند.



از دید هاگیس آمریکایی ها همه دچار بیگانه هراسی شده اند ، هیچ کس نمی خواهد طرف مقابل را درک کند ، نمی خواهد بداند که او واقعاً چگونه انسانی است ، همین قدر که بیگانه باشد برای دوری گزیدن و نفرت ورزیدن کافی است. حتی سیاه پوست جوانی که خود اسیر بیگانه هراسی سفید هاست ، هنگام تصادف با مرد میان سال چینی ، او را به دلیل این که یک چشم بادامی است و متعلق به نژادی پست تر ، در میانه خیابان رها می کند.
برای کسانی که مغازه فرهاد را نیز تخریب کرده اند ، او یک عرب است. تعجب شیرین همسر فرهاد هنگام گفتن " از کی ایرانی ها عرب شده اند ؟ " ( ? When did persian become Arab ) در حالی که دیوارها را تمیز می کند دیدنی است. شاید او نیز اعتقاد دارد که ایرانی ها از اعراب برترند ؟
حتی هنسون نیز پس از جنایت از تمامی اصول اخلاقی خود عدول کرده و اتومبیل را هم چون سرباز آمریکایی حاضر در عراق به آتش می کشد تا ردی از جنایت خویش برجای نگذارد. یا مرد چینی میان سال که حتی به هم نژاد خود رحم نکرده و یک خانواده مهاجر قاچاق را در وانت خود محبوس کرده تا بعداً آنها را در ازای نفری پانصد دلار بفروشد.
البته لحظات نه چندان امید بخشی هم در فیلم وجود دارد ، مانند پیچیدن پای جین در منزل و این که کسی غیر از خدمتکار لاتینی وجود ندارد تا به او کمک کند. جین به او می گوید " تو تنها دوست نزدیک منی " ( You are the best friend i have got ) این جمله نشان دهنده تنهایی عمیقی است که بعد از یازده سپتامبر گریبان آمریکایی ها را گرفته است. مردم آمریکا خود را بیش از پیش در خطر حس می کنند ، اما باید پرواز اعتماد را با همدیگر تجربه کنند.

در آغاز گفتم که هیچ کس در امنیت کامل قرار ندارد ، ما همه در یک کشتی قرار داریم و انتخاب هایی که می کنیم ، زندگی دیگر انسان های درون کشتی را تحت تاثیر قرار می دهد. اما ظاهراً هیچ کس متوجه این نیست که همگی در یک کشتی قرار داریم ، همه تلاش می کنند که قفل ها را عوض کنند ، اما تعمیر در را فراموش می کنند. اگر در را تعمیر کنند ، این بار در اتومبیل به دام خواهند افتاد. راه در امنیت زندگی کردن از آموزش مغزها می گذرد ، اما هاگیس ترجیح می دهد این حرف را در پایان فیلم نگوید و روش تز گونه بودن فیلم را رد کرده و آن را در طول فیلم کم کم توضیح می دهد.
هاگیس ساختار دراماتیک را خوب می شناسد ، بنابراین در آفریدن لحظه های دور از انتظار یگانه عمل می کند. مانند صحنه ای که مغازه دار عصبی ایرانی پس از ریختن زباله ها به داخل مغازه اش برمی گردد. دوربین به جای تعقیب او روی زباله ها زوم می کند. گوش ها و مغز تماشاگر منتظر شنیدن صدای شلیک گلوله ای به قصد خودکشی است ، اما مغازه دار برمی گردد و زباله ها را به هم می ریزد تا آدرس قفل ساز مکزیکی را پیدا کند.
یا لحظه ای که کامرون ، کارگردانی که از سوی همسرش به دلیل نداشتن شهامت مورد تحقیر قرار گرفته ، به پشتوانه سلاحی که به چنگ آورده برای پلیس هایی که محاصره اش کرده اند ، رجز خوانی می کند ، اما چیزی که انتظارش را دارید ، به وقوع نمی پیوندد و سلاح هرگز کشیده نمی شود.








فیلم هاگیس مسلماً به عنوان یکی از بهترین فیلم های اول هر کارگردانی در یادها خواهد ماند. سناریوی خوب با نگاهی هوشمندانه و بازی هایی کوتاه ، اما عالی از بازیگران نامدار مانند برندان فریزر ( Brendan Fraser ) ، مردی برای تمام نقش ها ، از نقاط قوت فیلم است ؛ یا دان چیدل ( Don Cheadle ) در نقش کارآگاه پلیس که با بازی خود قدرت سکوت را به نمایش می گذارد و بد نیست به ترنس هاوارد ( Terrence Howard ) در نقش کامرون هم اشاره ای بکنم که در صحنه رویارویی با پلیس با چشمانی اشک آلود ، در نقش شوهری که غرورش جریحه دار شده ، آن چنان اثرگذار بازی می کند که نمی توانید فراموشش کنید.

تصادف در مقیاس کوچک نشان دهنده آمریکا و در مقیاس بزرگ تصویر کننده جهان پیرامون ماست. دنیایی که آدمی در آن اسیر ضعف ها ، پیش فرض ها و حوادثی است که به نتایجی دور از انتظار ختم می شوند . استفاده نمادین هاگیس از برف ( از سال ١٩٨٩ تاکنون در لس آنجلس برف نباریده است ) به مثابه عاملی وحدت بخش نشان می دهد که بلا بر سر ما یک سان می بارد. تصادف ادیسه ای اخلاقی از زندگی انسان معاصر و مملو از حوادث غیر مترقبه ، تقدیر و سرنوشت و نیاز به عشق در روابط انسانی است. تصادف قصه ای غمگنانه درباره دوران ماست ؛ دورانی که فردیت ، از خود بیگانگی و نفوذ رسانه ها در آن موج می زند. ریشه این بحران ها در دیدگاه مادی گرایانه لجام گسیخته ای نهفته که بر ما تحمیل شده است. سخن بر سر این است که قبل از مرگ نیاز داریم تا آرامش و صلح را تجربه کنیم !

راستی برای رها شدن از اسارتی که ما را از انسانیت تهی ساخته ، برای اصلاح خطاهای خود چقدر زمان داریم ؟
آیا ما نیز هم چون رایان فرصتی خواهیم داشت تا در عین ناباوری از چنگ پیش فرض های غلط خود رها شویم ؟

در آغاز فیلم رایان پلیس باتجربه ، اما نژاد پرست بازوی پلیس تازه کار را گرفته و فشار می دهد و از وی سوال می کند" می دونی کی هستی؟ " ( ? You think you know who you are ) جوان تصور می کند می داند کیست ، اما در واقع نمی داند. رایان به او می گوید " اگر می خوای بدونی کی هستی، یه کم دیگه کار کن "
( Wait till you have been doing it a little longer )
به این گونه سعی دارد دلیل رفتار ناشایست خود را هم چون یک معذرت خواهی به همکار جوانش بفهماند. اما چند دقیقه بعد ، رایان که نفرتی عمیق به سیاه پوست ها دارد مجبور می شود زنی سیاه پوست را که قبلاً به شکلی شدید رنجانده بود ، از مرگی حتمی نجات دهد. تماشاگران تعجب می کنند ، خود رایان هم همین طور ! هاگیس در این جا تعجب رایان را که به سوپرمن تبدیل شده ، به تماشاگر منتقل می کند و به احساسی عالی دست می یابد و به پیش فرض هایی که این بدن را اسیر خود ساخته اند می گوید که نمی توانند همیشه بر آن حاکم باشند.




گفتن اینکه ابتدا چه کسی بود که ساختن فیلم هایی با این ساختار دیداری / شنیداری پازل گونه را آغاز کرد ، سهل نیست. در سال ١٩٩٩ پل تامس اندرسن ( Paul Thomas Anderson ) با ماگنولیا ( Magnolia ) و سال بعد اینیاریتو ( Inarritu ) با Amores perros شخصیت های فیلم شان را با زنجیره ای از تصادفات به هم پیوند دادند. اما تصادف ساخته هاگیس درباره مهم ترین موضوع جهان در هزاره سوم است و از این رو با دیگر فیلم های مشابه خود تفاوتی عمیق دارد.
در فیلم تصادف آن چه که با هم تصادف می کنند فرهنگ ها و نژاد هاست ، یعنی برخورد تمدن ها.
تصادف به اندازه ماگنولیا محزون و بیش از زیبای آمریکایی ( American Beauty ) دراماتیک است. توانایی هاگیس در چیدن شخصیت هایش در جاهای مناسب و به رخ کشیدن بی پروای حقایق است ؛ او راه حل های ساده ارائه نمی دهد ؛ امید بیهوده به تماشاگر ارزانی نمی کند ؛ از نظر او رستگاری رویایی گریزپاست. آمریکایی که او تصویر می کند بعد از فاجعه انهدام برج های دوقلوی مرکز تجارت جهانی دیگر مهد آزادی نیست ، بلکه مهد ترس هاست.
با این حال این فیلم فقط درباره لس آنجلس و آمریکا نیست ، موضوع آن را می توان به تمامی شهر ها و کشورها تعمیم داد. فراموش نکنید که شما در خانه خود نیز چندان در امنیت نیستید ، ناگهان پایتان می پیچدد یا بیمار می شوید. نیاز به امنیت مفهومی است که در مغز شکل می گیرد و در همان جا نیز بایستی حل شود. امروزه ما در برنامه های خبری تلویزیون شاهد اتفاقات ناگوار تازه ای هستیم ، اما با هاگیس هم کلام می شوم که شاید فردا...
HOLLYWOOD آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 01-05-07   #8 (permalink)
كاربر ارشد سايت
 
آواتار HOLLYWOOD
 
تاريخ عضويت: 23-12-06
پست ها: 3,760
تشکرهای ارسالی این کاربر: 79
از این کاربر 1,080 بار در 757 پست تشکر شده است.
پيش فرض

21 Grams


محصول:2003 USA
فیلمی از: Alejandro Gonzalez
فیلمنامه: Guillermo Arriaga
اهنگسازان: Gustavo Santaolalla ، Dave Matthews
مدت زمان فیلم:124 دقیقه
رده بندی سنی: R افراد زیر ۱۷ سال با همراهی والدین تماشا کنند بازیگران:
اSean Penn در نقش Paul Rivers
Naomi Watts در نقش Cristina Peck
Danny Huston در نقش Michael
Carly Nahon در نقش Cathy
Claire Pakis در نقش Laura
Benicio Del Toro در نقش Jack Jordan
Nick Nichols در نقش Boy
Charlotte Gainsbourg در نقش Mary Rivers
John Rubinstein در نقش Gynecologist

خلاصه فیلم:
مردی _پدر و دو دخترش را در تصادفی زیر می‌گيرد و موجب مرگ پدر و دو دختر خردسالش میشود در بیمارستان، قلب_ این پدر به بیماری که در حال مرگ است(Sean Penn )پیوند می‌شود و او را نجات می‌دهد. بعد از این اتفاق، زندگی سه خانواده متاثر می‌شود. مرد با قلب پیوندی کنجکاو می‌شود خانواده‌ی فرد اهدا کننده را پیدا کند و زن بیوه هم دنبال گرفتن انتقام از قاتل همسر و فرزندانش است. همان دو موضوع باعث می‌شود زندگی قهرمان‌های فیلم به هم مربوط شود...

نقد فیلم
فیلم 21 گرم
به کارگردانی الخاندرو گنزالس یکی از بهترین و تکنیکی ترین فیلمهای ساخته شده در دهه اخیر میباشد البته عده ای از منتقدین بعد از نمایش عمومی کارگردان این فیلم یعنی گنزالس به همراه بعضی دیگر از عوامل این فیلم را متهم به پوچ گرایی و.....کردند که به هیچ وجه نمیتوان این عقیده را در مورد این اثر و عوامل ساختش پذیرفت .داستان فیلم به صورت غیر خطی و سراسر پر از ابهامات بیان میشود و بیننده را در بسیاری از مواقع گنگ و مبهوت میکند که البته با دیدن دوباره و سه باره فیلم بیننده متوجه موضوع میشود و صد البته از تکنیک ساخت و قرار گرفتن سکانس های فیلم به صورت پراکنده اما بسیار دقیق شگفت زده میشود سکانسهایی که شاید در اولین نگاه بسیار گنگ و نامفهوم بوده اند حالا خط مشاء داستان را تایین میکنند.صحنه های این فیلم درست همانند پازلهایی است که در کنار یکدیگر و با کمک بیننده در کنار هم قرار میگیرند . در 21 گرم بازیگران عالی بازی میکنند وباید Naomi Watts و اSean Penn را تحسین کرد.ولی به جزئیات نقش وشخصیتی این دو نمیپردازم (به علت طولانی شدن بحث)و به سراغ شخصیت جک جردن که برای من خیلی دوست داشتنی است خواهم رفت.
اما مسئله ای که فیلم 21 گرم را جدا از ساختار قوی و تدوین ماهرانه اش متمایز میکند این است که فیلم به عقیده من یک نگاه عمیق و دقیق به مسئله ایمان و لایه های درونی انسان میپردازد .مسائلی مثل لقاح مصنوعی و دروغگو خطاب کردن مسیح و بسیاری از موارد دیگر.........جزء نکاتی هستند که البته در سایه تکنیک های سینمایی و نوع روایت فیلم که خاص میباشد پنهان میماند.مسئله بازگشت و مرگ و بالعکس کلیدی ترین نکته فیلم میباشد بازگشت جک جردن به ایمان و دیانت مساوی میشود به مرگ مایکل و دو دختر خردسالش و مرگ مایکل موجبات زندگی دوباره پائول که در استانه مرگ قرار دارد را فراهم میکند و حال پائول با یک اسلحه به دنبال کشتن جک راهی میشود کشتن کسی که موجبات زندگی دوباره خود را مدیون او میباشد حال شخصیت جک جردن که اصلی ترین و محوری ترین فرد داستان چه از لحاظ روند داستان و چه از لحاظ شخصیت درونی که اوج فیلم و افول فیلم (از لحاظ ماجرا) در این شخصیت شکل میگیرد را مورد نقد قرار میدهم تا مسئله کمی روشن تر شود . Jack Jordan با بازی استثنایی Benicio Del Toro فردی است که در گذشته یک خلافکار به تمام معنا بوده و حال تبدیل به یک مسیحی شده سکانسی در فیلم وجود دارد که او مشغول ارشاد و راهنمایی یک جوان 17 ساله و بزهکار است و خطاب به جوان میگوید "خداوند حتی از رویش یک تار مو روی سر تو خبر داره" یک سکانس فوق العاده جوان کم تجربه مجبور است به حرف کسی گوش کند که بر پیشانی خود سیاه است (ارم زندان ایالتی روی گردن جک جردن) واین جزء همان مسائل انتقادی فیلم میباشد که افراد الوده به گناه مسئول رواج دین میشوند که حتی خود کوچکترین ثباتی در دین ندارند در ادامه وقتی نوجوان با دوست خود در گیر میشود جک جردن وارد ماجرا میشود و با فحش و ناسزا و کتک زدن نوجوان قصد اصلاح او را دارد که با پا در میانی اسقف اعظم قائله ختم میشود .البته این روش در سایر ادیان الهی دیگر هم توسط اشخاصی مثل جک جردن به شکلی بدتر اجرا میشود (قصد مقایسه ندارم ) در ادامه جک جردن در یک مزایده و به لطف مسیح برنده یک خودرو میشود تا با ان به امور کار کلیسا بپردازد در همین کش و قوس جک جردن با خودرو اعطایی مسیح مایکل و دو دخترش را زیر میگیرد و به جای کمک از صحنه میگریزد وبعد از گذشت چند روز خود را به پلیس معرفی میکند و حالا جنگ اعتقادی مذهبی جک درون زندان اغاز میشود جک جردن این بار برعلیه مسیح شعار میدهدو در حالی که با اسقف کلیسا مشغول بحث است میگوید" من خودم رو وقف مسیح کردم و اون در عوض یه ماشین به من داد تا باحاش بزنم یه مرد و دو دخترش رو بکشم اون (مسیح) حتی توانایی موندن و کمک کردن به اونها رو به من نداد مسیح به من خیانت کرد هیچ جهنمی در کار نیست و جهنم همینجا تو سر منه" بله در واقع حالا جک جردن به همان نوجوان بزهکار تبدیل شده اما نوجوان بزهکار درون خودش و اسقف کلیسا هم با الفاظی مثل حروم زاده و.........سعی میکند تا جک بی ایمان را اصلاح کند

بله این واضح و روشن است که الخاندرو گنزالس به عنوان فیلم ساز دین مسیحیت را به باد انقاد های کوبنده قرار میدهد و راه و روش کشیش ها و ترویج دهندگان دین را مورد تمسخر قرار میدهد شاید جالب باشید بدانید که الخاندرو گنزالس فرزندش را در سنین کودکی از دست میدهد و در پایان فیلم هم وقتی صفحه سیاه میشود شاهد یک دست نوشته هستیم به این معنی که{خطاب به ماریا الادیا:(ماریا الادیا همسر گنزالس میباشد) انگاه که محصول خراب شد سوزانده شد.و مزرعه افتاب گردان دوباره سبز شد} شاید خود کارگردان هم دچار جنگ اعتقادی شده باشد و از دست دادن فرزندش منسوب به مسیح میداند؟ صد البته این به نوع دیدگاهای تماشاگر فیلم مربوط میشود که چه دیدی نسبت به این نوع دیدگاهای مذهبی داشته باشد .جک جردن حالا به دور از هرگونه اموزه دینی به فطرت خود رجوع میکند و درون خود احساس گناه میکند او همه چیز خود را رها میکند و بعد از ازادی از زندان به دلیل عدم اثبات به یک جای دوردست میرود و درنهایت او با پائول و کریستین مواجه میشود او خود را تسلیم انها میکند اما پائول توان کشتن جک جردن را ندارد و به دلیل عارضه قلبی دچار تشنج میشود و حالا یکی دیگر از نقاط اوج فیلم را مشاهده میکنیم که جک جردن در یک نمای بسته درون یک وانت در حال رساندن پائول به بیمارستان است حالا و بعد از زمانی که جک جردن به همان چیزی که هست بازگشته و خودش است تبدیل به یک فرشته نجات میشود.و.............
در نهایت ان دیالوگ تاریخی شون پن هنگام مرگ روی تخت بیمارستان: مگه ما چند بار به دنیا می‌آییم، مگه چند بار از دنیا می‌ریم؟
می‌گن درست در لحظه مرگ 21 گرم از وزن کسی که داره می‌میره، کم می‌شه.
و مگه 21 گرم چقدر ظرفیت داره؟
مگه چی از ما کم می‌شه؟
مگه چی می‌شه اگه ما 21 گرم از دست بدیم؟
با رفتن اون چی می‌شه؟
مگه چقدر ارزش داره؟
21 گرم وزن… یک سکه پنج سنتی
وزن یک مرغ مگس خوار…یه تیکه شکلات
21 گرم چقدر وزن داره؟
این 21 گرم که از ما کم می‌شه وزن روح ماست. واقعا 21 گرم چقدر وزن داره؟ وزن “بودن” و “هستی” ما چقدره؟
HOLLYWOOD آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 01-05-07   #9 (permalink)
كاربر ارشد سايت
 
آواتار HOLLYWOOD
 
تاريخ عضويت: 23-12-06
پست ها: 3,760
تشکرهای ارسالی این کاربر: 79
از این کاربر 1,080 بار در 757 پست تشکر شده است.
پيش فرض

Apocalypse Now


اینک اخرالزمان
فیلمی از : Francis Ford Coppola
محصول:1979
ژانر: اکشن ، ماجراجويي ، درام ، مهيج ، جنگي
فیلمنامه: John Milius ، Francis Ford Coppola
زمان:202 دقیقه
رده بندی سنی: R افراد زیر ۱۷ سال با همراهی والدین تماشا کنند.

بازیگران:
Marlon Brando در نقش Colonel Walter E. Kurtz
Martin Sheen در نقش Captain Benjamin L. Willard
Robert Duvall در نقش Lieutenant Colonel Bill Kilgore
Frederic Forrest در نقش Jay 'Chef' Hicks
Sam Bottoms در نقش Lance B. Johnson
Albert Hall در نقش Chief Phillips
Laurence Fishburne در نقش Tyrone 'Clean' Miller (as Larry Fishburne)
Dennis Hopper در نقش Photojournalist
Harrison Ford در نقش Colonel Lucas
G.D. Spradlin در نقش General Corman

خلاصه فیلم:
نسخه اصلی اين فيلم در سال 1979 بر اساس ناول Heart of Darkness ساخته شد . در نسخه جديد يکسری تغييرات در فيلم داده شده است از جمله افزودن برخی جلوه های ويژه به فيلم . داستان فيلم در زمان جنگهای ويتنام اتفاق می افتد . داستان از جائی آغاز می شود که به کاپيتان ويلارد دستور داده می شود که به جنگلی در کامبوديا رفته و کلونل کورتز خائن را که درون جنگل برای خودش ارتشی تشکيل داده را پيدا کرده و بکشد . زمانيکه او در جنگل فرود می آيد کم کم توسط نيروهای مرموزی در جنگل گرفتار شده تا حدی که کم کم دچار جنون می شود . همراهان وی هم يکی يکی به قتل می رسند . همينطور که ويلارد به مسيرش ادامه می دهد بيشتر و بيشتر شبيه کسی می شود که برای کشتنش فرستاده شده است .

نقد:
فیلم اینک اخر الزمان یکی از شاهکارهای فرانسیس فرد کاپولا است .فیلم که زمانی نسبتا طولانی دارد هرگز باعث خستگی بیننده نمیشود .وداستان فیلم از یک نوع کشش عالی برخوردار است.فیلمنامه بسیار قدرتمند و بازیهای استثنائی مارلون براندو در نقش کولنل کورتز و مارتین شن در نقش کاپیتان بنجامین ویلارد بر زیبائی های این اثر افزوده است .فیلم دارای صحنه های بسیار خشونت امیزی به مانند بریدن سر و جدا کردن اجزای بدن میباشد .که بسیار واقعی ساخته شده اند.لوکیشن های بسیار زیبا جنگل و حالت رمز گونه این فیلم بسیار عالی است .


تحلیل
اینک اخر الزمان و به درستی زمان خشونت و سلطه و استبداد به روایت فرانسیس فرد کاپولا تاثیری عمیق بر ذهن به جای میگزارد .طوری که زمان سپری شده و نسبتا طولانی فیلم را احساس نخواهیم کرد.فیلم به دست مایه های تاثیرات منفی جنگ میان امریکا و ویتنام میپردازد .اینکه سلطه گران غرب از انسانها یک هیولا درست میکنند برای اهداف خودشان و افزار هیولا ی خود ساخته خود را از دست میدهند .نمونه واضح ان رهبر گروه القا عده بن لادن که تمام تحصیلات عالیه خود را در سازمان جاسوسی سیاه گذرانده است و دست پرورده خود امریکایی ها است و اینک تبدیل شده است به یک قطب مخالف امریکا و برای خودش حکومتی مجزا تشکیل داده است .کلونل کورتز هم نمادی از همان بن لادن های زمان حال است که البته در تاریخ گذشته این نوع هیولا پروری امریکا وجود داشته است .کاپولا به زیبایی و با قدرت هرچه تمام تر و به صورت نه خیلی نا محسوس سیاستهای غلط کشورهای سلطه جو را زیر سوال میبرد .کلونل کورتز شخصی است که به صورت وحشیانه مردم ویتنام را قتل عام کرده است و سپس در یکی از جنگلهای مخوف ویتنام برای خود یک ارتش میسازد و جالب اینکه برای خود و سربازانش و مردم و بومیان جنگل حکم یک فرد قدیس را پیدا میکند و یک نوع فرهنگ و فلسفه جدید زندگی را ابداع میکند به طوری که سربازان او حاضر هستند برای او جان بدهند .
والبته جان دادن مثل یک گوسفند او هر از چند گاهی یکی از افراد خودش و بومیان منطقه را سلاخی میکند و به صورت کاملا وحشیانه سر و دست انها را قطع میکند و ازاین کار لذت میبرد .در واقع کلونل کورتز دیوانه به روایت تصویر همان امریکا و سربازان دیوانه و روانی او همان متحدان امریکایی او هستند و بومیان منطقه و جنگل وینام همان کشورهایی هستند که از روی ناچاری و ضعف مجبور هستند تابع دستورات وفرهنگ و فلسفه جدید زندگی که توسط کلونل کورتز ابداع شده باشند .فرهنگی که نماد وحشیگری از نوع مودبانه میباشد.در ادامه فیلم مشاهده میکنیم که کلونل کورتز به قدری جنایات وحشیانه ای انجام میدهد که خود سیاستمداران امریکایی را به وحشت میندازد .در واقع انها برای مهار کسی که خود تربیت کرده اند عاجز هستند و حال او را دشمن سر سخت خودشان میدانند .درست مثل دیکتاتورهایی مثل صدام و تروریستهایی مثل بن لادن در جهان واقعیت که هر کدامشان به نوعی همان کلونل کورتز ادم کش هستند .در نهایت انها تصمیم میگیرند که کورتز را از میان بردارند و برای این کار از شخصی به نام کاپیتان ویلارد .استفاده میکنند.کاپیتان ویلارد شخصیتی است ارام و ادبی و متعادل که همراه یک تیم برای نابودی کلونل کورتز به منطقه اعزام میشود .هر چه قدر که از داستان میگزرد افراد کاپیتان ویلارد یک به یک و پس از دیگری و به صورت مرموزی به بدترین شکل ممکن کشته و سلاخی میشوند و همین موضوع باعث دیوانگی افراد کاپیتان ویلارد میشود .
تحليل ويتوريو استورارو از داستانِ جوزف كنراد و فيلم‌نامة جان ميليوس اين است كه مفهومِ تاريكي حقايقِ فراواني را آشكار مي‌سازد؛ زيرا تاريكي جايي است كه نور تمام مي‌شود، اما در عين حال تاريكي به‌معناي حذف نور هم نيست، بلكه تاريكي نقيض نور است. به‌عبارت ديگر، نور و ظلمت واگوكنندة يكديگراند، و فقط معناي استعاري ندارند، بلكه مفاهيمي را در خود نهفته دارند كه با آن‌ها به درك و شناخت خويش مي‌رسيم. براساس چنين تحليلي سرهنگ كورتز نمايندة بخشِ تيره و تاريك تمدن است؛ حقيقتي است كه از دلِ تاريكي بيرون مي‌آيد.همان حقیقتی که در کاخهای روشن و مجلل سیاستمداران امریکایی ساخته شده است .محیط دهشتناک و تاریک و جهنم گونه ای که شخصیت های فیلم در ان اثیر میشوند و راه فراری ندارند نماد همان جنگ نافرجام امریکا علیه ویتنام است که انها خود را در این جهنم گرفتار میکنند .نکته دیگر قابل تامل فیلم جنگ روانی و ذهنی شخصیتهای فیلم میباشد که به شدت از نظر روحی تحط فشار میباشند کاپیتان ویلارد بارها و بارها در ذهن خود به منطقه مخوف و جهنمی که درون جنگل تاریک وجود داشت سفر کرده بود و هربار به نوعی با کلونل کورتز روبه رو میشود.هر چه قدر که ویلارد به منطقه کامبوج نزدیک میشود دچار جنگ روانی و اعتقادی میشود و به مرور ان ریشه های شخصیت انسانی و اعتقادات خود را با دیدن صحنه های وحشتناک و بقایای جنگ از دست میدهد. اينك آخر زمان همه چيز حكايت از وحشت دارد: وحشتِ بمباران در آغاز فيلم، وحشتِ تمدنِ سياه و بدويِ اعماقِ جنگل‌هاي سايگون و وحشتِ قتلِ سرهنگ كورتز به‌دستِ فرستادة دولتش سروان ويلارد. كوپولا و تدوين‌گرِ فيلمش ريچارد ماركز (Richard Marks) و دستيارانش جري گرينبرگ، والتر مريچ و ليزا فراچمن با اداي دين به سرگئي ايزنشتين، كارگردانِ نام‌آورِ روس، سكانسِ كشتنِ كورتز را با نماهايي از قرباني كردنِ گاو تدوين موازي كرده‌اند؛

همان‌گونه كه ايزنشتين نيز در فيلمِ اعتصاب كشتارِ كارگران را با سلاخيِ يك گاو در كشتارگاه به‌شكل پيوند موازي نشان داده بود. خوفناكيِ سلاخيِ گاو در مراسمي آييني با كشتنِ شنيع كورتز بر همان خشونت و وحشتي دلالت دارد، كه كورتز در واپسين دمِ حياتش چندبار آن‌را تكرار مي‌كند. به‌رغم اقتباسِ غيرمتعارف و پسزمينه‌اي كه جنگِ ويتنام است. نکته جالب فيلم اين است که شخصيت ارام کاپيتان ويلارد رفته رفته تبديل به همان کلونل کورتز ميشود .در يکي از نماهاي فيلم کورتز و ويلارد رو در روي يک ديگر قرار و در يک نبرد خونين کاپيتان ويلارد کلونل کورتز را با يک شمشير به صورت وحشيانه اي سلاخي ميکند !يکي از زيبا ترين سکانسهايي که تا به حال ساخته شده .در واقع کلونل کورتز کشته نشده بلکه او در قالب يک شخص جديد به نام کاپيتان ويلارد دوباره زنده ميشود .بنجامين ويلارد که انساني ارام و معتدلي بود تبديل به همان انسان وحشي جنايت کاري ميشود که خود برای نابود کردنش به این جهنم پای گذاشته بود و اینک وجود کورتز در کاپیتان ویلارد تجلی میکند.......
حسین یوسفی
نمایی از تصویر کاپیتان ویلارد .در حال تبدیل شدن به شخصیتی مثل کلونل کورتز
HOLLYWOOD آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 01-05-07   #10 (permalink)
كاربر ارشد سايت
 
آواتار HOLLYWOOD
 
تاريخ عضويت: 23-12-06
پست ها: 3,760
تشکرهای ارسالی این کاربر: 79
از این کاربر 1,080 بار در 757 پست تشکر شده است.
پيش فرض



مقدمه مترجم

این اثر یکی از بهترین فیلم هایی است که تا کنون ترجمه کرده ام و امیدوارم شما بیننده گرامی و به خصوص دوستداران سینمای مستقل آمریکا در ایران از ترجمه و زیرنویس آن لذت ببرید ، من حداکثر تلاشم را نمودم تا بهترین و بی نقص ترین ترجمه را ارائه دهم و ترجمه فیلم را ده ها بار با کمک دوستان مرور کردم ، امّا با این حال ممکن است ایراد های ناخواسته ای در آن وجود داشته باشد.

ماجرای این فیلم بسیار گنگ و معمایی است ، به خصوص برای کسانی که به زبان انگیسی مسلط نیستند با اینکه فیلم را با زیرنویس فارسی مشاهده می کنند و یا حتی بعضا مواردی بوده است کسانی که انگلیسی زبان مادری آنهاست برداشت کاملی از موضوع فیلم ، شخصیت ها و عناصر موجود در فیلم و همچنین منظور کلی کارگردان عاجز هستند ، اینجانب حداقل سی بار این فیلم را مشاهده نمودم تا داستان آنرا در حد معقول و نه کامل، متوجه شدم و شاید به سخن اصلی کارگردان رسیده باشم.

لذا ترجیح دادم تا نقد و بررسی و حتی داستان فیلم را برای شما تشریح نمایم ، اما توصیه می کنم ابتدا فیلم را مشاهده نموده، سپس این متن را مطالعه و مجددا فیلم را بازبینی نمایید.


نقد و بررسی کلی

فیلم "بولوار مولهلند" آخرین اثر کارگردان مشهور "دیوید لینچ" است که به قول منتقدین و طرفداران وی بهترین کار او تلقی می شود ، لینچ جایزه بهترین کارگردان را برای این فیلم در جشنواره فیلم کن را به صورت مشارکتی دریافت کرد ، در جشنوارهأ آکادمی سال 2001 نامزد جایزه اسکار برای بهترین کارگردان بود ، در جشنواره منتقدین لس آنجلس جایزه بهترین کارگردان و بهترین فیلم را برد و همچنین بسیاری از جشنواره های معتبر دیگر نامزد یا برنده بود.

فیلم برگرفته از افکار سورئالیسم ، به پردازش سرکوب عذاب وجدان در بشر می پردازد و کما اینکه در طرف دیگر از داستان فساد موجود در هالیوود نیز نشانه می رود و وضع بازیگر و کارگردان و کلا هنرمندان در ستیز با سرمایه داران و صاحبان کمپانی های بزرگ و بی عدالتی موجود را نیز نمایان می کند.

ظاهر ماجرای فیلم پلیسی و جنایی است و با صحنه های پر اضطراب و حتی ترسناک آمیخته شده است و با اینکه لینچ همانند گذشته سبک اسرارآمیز خود را حفظ نموده و با وجود اینکه کلیشهأ فیلم سازی لینچ که در همهأ فیلم هایش از دههأ هفتاد تاکنون در این فیلم موجود است اما همچنان نوآوری بارزی در فیلم می باشد و تکنیک های جالب و نوین داستانی ، تصویری و صوتی به وفور در آن مشاهده می شود.

برای مثال کلیشهأ تکراری موجود در سینما اینست که شخصیت داستان به خواب می رود و تا قبل از بیداری قهرمان داستان ، بیننده گمراه شده است ، اما پس از بیداری شخص بیننده آگاه می شود ، که البته در این فیلم هر سه عنصر "قبل از خواب" ، "خواب" و "بعد از بیداری از خواب" موجود است اما لینچ به نوعی عنصر "قبل از خواب" را در قسمت "پس از بیدار شدن از خواب" بیان کرده است و قسمت قبل از آن نیز به صورت خلاصه و در دو سکانس کوتاه در ابتدای فیلم و کاملا مبهم عرضه می شود.

نکته ای که در این فیلم موجود است ، برای بیننده های مبتدی و متوسط بسیار بی معنی است و صحنه های داستان کسل کننده است اما به جرات می گویم که صحنه و سکانسی نیست که معنی نداشته باشد. و به قول کارگردان معروف "استیون سادربرگ": "اگر صحنه ای را متوجه نشدید ، ایراد از شماست و نه از ما ، فیلم را آنقدر ببینید تا متوجه شوید".

اصل داستان چیست؟!

"دایان سلوین" شخصیت اصلی داستان است که در شهر "دیپ ریور" در ایالت "اونتاریو" در کانادا بدنیا آمده است ، وی در یک مسابقه رقص برندهأ جایزه ای می شود که به تشویق داوران و اطرافیان به سمت سینما و بازیگری کشیده می شود و به شهر لس آنجلس که عمّه وی نیز آنجاست می رود ، عمّهأ او بعد از مهاجرت وی فوت می کند و برای او نیز مبلغی به ارث می گذارد ، او برای گرفتن نقش اصلی در فیلم "داستان سیلویا نورت" تلاش بسیاری می کند اما ناکام است که با "کامیلا" آشنا می شود ، کامیلا برای دایان در فیلم هایش نقش های کوتاهی دست و پا می کند.

دایان عاشق کامیلا می شود و زمانی که متوجه می شود که کامیلا به کس دیگری علاقه دارد با او قهر می کند ، کامیلا سعی به آشتی با دایان می کند و یک شب او را به مهمانی دعوت می کند ، اما در این مهمانی دایان متوجه می شود که کامیلا قصد ازدواج با یک کارگردان را دارد و کل مهمانی برای او ناراحت کننده و غم انگیز می شود و تصمیم به کشتن کامیلا می گیرد پس یک قاتل حرفه ای را برای اینکار استخدام می کند و کامیلا را به قتل می رساند.

دایان که دچار عذاب وجدان از کردهأ خود شده از حالت روانی خود خارج می شود و از ترس چند روزمتمادی در خانهأ خود گوشه نشین می گردد و در این تنهایی ، از فکر و یادآوری کرده اش خودکشی می کند.
HOLLYWOOD آفلاين است   پاسخ با نقل قول
پاسخ

Bookmarks

ابزارهاي تاپيک
نحوه نمايش

قوانين ارسال
You may not post new threads
You may not post replies
You may not post attachments
You may not edit your posts

BB code is فعال
شکلکها فعال است
كد [IMG] فعال است
كدهاي HTML غير فعال است
Trackbacks are فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال

مراجعه سريع


زمان محلي شما با تنظيم GMT +4.5 هم اکنون 01:50 ميباشد.


Powered by vBulletin® Version 3.8.3
Copyright ©2000 - 2009, Jelsoft Enterprises Ltd.
Copyright ©2006 - 2009, SAT2M

Powered by  MyPagerank.Net server monitor