| | #11 (permalink) |
| كاربر ارشد سايت ![]() ![]() ![]() تاريخ عضويت: 23-12-06
پست ها: 3,760
تشکرهای ارسالی این کاربر: 79
از این کاربر 1,080 بار در 757 پست تشکر شده است.
| راکی بالبواROCKY BALBOA کارگردان: سیلوستر استالونه ،بارت یانگ ،انتونیو تراور، مایک تایسون ،جیمز فرانسیس کلی ،تونی بارتون فیلمنامه: سیلوستر استالونه ژانر : آکشن ،درام ، ورزشی محصول 2006 امریکا مدت :102 دقیقه خلاصه فیلم : راکی بالبوا مدتی است بازنشسته شده ومشتزنی راکنار گذاشته است ،اما شرایط اقتصادی خراب است و او که درآمدی ندارد برای گذران زندگی با مشکلاتی روبه روست.همین مساله باعث می شود وی تصمیم بگیرد دوباره به رینگ برگردد و با مشتزن های نه چندان مشهور مسابقه دهد.یک بار دیگر شانس به او روی می اورد و به او پشنهاد می شود که با قهرمان سنگین وزن بازنشسته جهان مسابقه دهد. راکی تصمیم میگیرد که از این فرصت طلایی نهایت استفده رو ببرد اما او می تواند بازگشتی قهرمانانه به میادین مسابقه داشته باشد. نقد فیلم: وقتی به عقب بر می گردیم و مجموعه فیلمهای راکی را مورد بازبینی قرار میدهیم می بینیم که فقط دو فیلم از این مجموعه را می توان وامدار این اثر پر سر وصدای ورزشی صنعت سینما ارزیابی کرد.بقیه فلمها کارهای معمولی وبی ارزش بوده اند که قصد داشتند با پیروی از کلیشه های شناخته شده خودشان را به عنوان قابل قبولی معرفی کنند. 2 فیلم واقعی راکی که از ورزش مشتزنی بیشتر به عنوان استعاره استفاده کرد تا اینکه به معنی پایان روابط انسانها موجود میان آدمها باشد. یکی همان نسخه اصلی واسکاری این مجموعه فیلم بود و دیگری همین راکی بالبوا (که البته شاید بیان همین مساله هم باعث شگفتی عده ای شود.) آخرین قسمت از راکی مثل نسخه اصلی بسیار ساده و بی ادعا است که می خواهد یک نتیجه گیری کلی درباره این مجموعه فیلم باشد. زمانی که استالونه اعلام کرد که می خواهد ششمین قست راکی را بسازد بسیاری از خود پرسیدند که او قصد دارد که با این کاراکتر چه کند؟ آیا " راکی " 4و 5 برای تماشاگران کافی نبود . این مشتزن می خواهد دیگر روی پرده چکار بکند. اما وقتی که فیلم را میبینیم احساس می کنیم حرفی برای گفتن دارد. این بار استالونه به سراغ روابط عمیق انسانی می رود ونشان می دهد که آدمها چگونه به مرتبط هستند و در حقیقت حرف اصلی فیلم احیای دوباره شرافت و احترام است. این نکته که تا نیم ساعت فیلم هنوز خبری از خود مشتزنی و رقابتهای ورزشی نیست و حرف وحدیث فیلم مناسبات میان آدمهایی است که در ارتباط با این ورزش قرار دارند و این نکته به فیلم جدید استالونه (راکی بابوا) جلوه ای دیگر می بخشد. |
| | |
| | #12 (permalink) |
| كاربر ارشد سايت ![]() ![]() ![]() تاريخ عضويت: 23-12-06
پست ها: 3,760
تشکرهای ارسالی این کاربر: 79
از این کاربر 1,080 بار در 757 پست تشکر شده است.
| Memento حتما شنیده اید که به شوخی می گویند ژان پل سارتر همواره یه دنبال اختراع غذایی بود که احساس پوچی را در انسان القا کند. در فیلم Memento شاهد این هستیم که کریستوفر نولان احساس بیماری از دست دادن حافظه ی کوتاه مدت را با یک فیلم 113 دقیقه ای در بیننده به وجود می آورد. این فیلم که بدون شک به جا به سمت عقب بر می گردد ما را وادار به دوباره دیدنش می کند. یک بیننده ی نه چندان حرفه ای اگر تا آخر فیلم طاقت بیاورد پس از تمام شدن آن به خیلی از ابهامات ظاهری فیلم نمی تواند پاسخ دهد. با این حال معتقدم تماشاگر حرفه ای نیز برای درک کامل فیلم با مشکل مواجه است. در تاریخ سینما بارها با فیلم هایی برخورد کردیم که سکانس های آن در جهت عکس نمایش داده شده اند Memento از دو حیث با آنها فرق می کند. اولا فیلم به دلایلی که در ادامه خواهم آورد به حق سعی در بازی با ذهن مخاطب دارد. (و نه مثل فیلم irriversible که بر عکس کردن سکانس هایش به اعتقاد من صرفا برای قرار دادن فیلم در زمره فیلم های پیشرو بوده است) و ثانیا این فیلم دو نوع صحنه دارد; صحنه های سیاه سفید و رنگی، ابتکار نولان در ساخت فیلم Memento در این جا هویدا می شود، سکانس های سیاه سفید به صورت عادی و سکانس های رنگی به طور عقبگرد پخش می شوند و در نقطه ی اوج فیلم (آخر فیلم) به هم می رسند در حالی که از لحاظ زمانی صحنه ی اول فیلم آخر آن است. در این جا سعی می کنم خلاصه ی کوتاهی از آن چه به ترتیب زمانی و نه به ترتیبی که در فیلم می بینیم، بیاورم. در ابتدای صحنه های سیاه و سفید فیلم ( همان ابتدای زمانی) لئونارد را می بینیم که در حال حرف زدن با تلفن است که بعدها در فیلم متوجه می شویم با تدی، تنها به ظاهردوست لئونارد،که یک پلیس است حرف می زده است. در این مکالمه طولانی لئونارد در مورد بیماری خود توضیحاتی می دهد. او که در شرکت بیمه کار می کرده در دوران کاری خود با فردی به نام سامی آشنا شده است که از بیماری مشابهی رنج می برد یعنی او نیز فقط چیزهایی را به خاطر می آورد که از تاریخ معینی به قبل بودند. چندی قبل همسر لئونارد توسط فردی به نام جان جی کشته می شود و در همان حادثه لئونارد حافظه ی کوتاه مدت خود را از دست می دهد و در این مدت به جمع آوری اطلاعات از قاتل همسرش می پردازد.لئونارد در مکالمه خود به این موضوع اشاره دارد که روشی برای مقابله با مشکلش پیدا کرده و شرایطش با سامی فرق می کند. صحنه ی مرگ همسر سامی بدون شک یکی از غم انگیز ترین صحنه های فیلم است ما در فیلم هرگز نسبت به لئونارد احساس ترحم نداریم ولی در این صحنه نا امید کننده بودن بیماری او مشهود است. همسر سامی برای امتحان کردن شوهرش بارها ساعت خود را عقب می کشد و از او درخواست می کند انسولینش را بزند و به طبع سامی که فقط 15 دقیقه خاطره دارد این کار را می کند و همسرش را می کشد. روش لئو برای مبارزه با بیماریش استفاده از عکس افراد و تتو بر تمام بدن خود است. او هر روز با یادآوری سامی به کمک تتویی که بر روی دست چپش است بیماری خود را به یاد می آورد و با اتکا و اعتماد به تتوها و یادداشت هایش به دنبال قاتل همسرش می گردد. تدی پس از تماس های طولانی بالاخره موفق می شود به لئو بقبولاند که قاتل همسرش را پیدا کرده (فرد جیمی نامی) و لئونارد به محلی که تدی مدعی است قاتل زنش آن جاست می رود و او را می کشد و لباس هایش را می پوشد. آیا این اولین باریست که تدی از لئو برای کشتن شخص مورد نظر خود استفاده می کند؟ در این لحظه صحنه های سیاه و سفید به شکل هنرمندانه ای تبدیل به رنگی می شوند ( با سکانس آخر فیلم روبرو هستیم). در این به اعتقاد من مهمترین سکانس فیلم تدی سعی می کند با حرف هایش مطالب بعضا ضد و نقیضی را به لئو القا کند. مثلا او را به شک می اندازد که سامی خود او و ساخته ی ذهن اوست با این حال لئو حرفش را نمی پذیرد و پشت عکسی که از تدی قبلا گرفته می نویسد: "دروغ هایش را باور نکن". لئو عکسی که از جیمی پس از مرگش گرفته بود را می سوزاند و ذهن خود را به کل از این ماجرا پاک می کند. از این پس لئو با لباس ها و ماشین جیمی زندگی می کند. او در جیبش یادداشتی پیدا می کند که در آن نوشته ناتالی را ببین ( پیغامی برای جیمی دوست پسر ناتالی که لئو او را کشته) ولی لئو که همه چیز را فراموش کرده فکر می کند پیغام مربوط به اوست و به دیدار ناتالی می رود ناتالی به او در پیدا کردن قاتل زنش کمک می کند چرا که لئو هم در ماجرایی به او کمک کرده است هر چند به کل فراموش کرده و سپس همان طور که در صحنه ی اول فیلم دیدیم لئو، تدی را می کشد.سکانس های فیلم تقریبا 5 دقیقه ای هستند درست به اندازه ی مدت زمانی که لئو می تواند مسائل را در حافظه ی کوتاه مدت خود نگه دارد. لئو بعد از هر 5 دقیقه با مکان و شرایطی روبرو می شود که هیچ ایده ای از آن ندارد ما نیز به دلیل روند عقب گرد فیلم درست مثل او وارد فضای جدیدی می شویم که از گذشته ی آن هیچ اطلاعی نداریم. اینکه ما نسبت به لئو احساس ترحم نمی کنیم شاید به این خاطر است که حتی از او با وجود بیماریش کمتر می دانیم. صحنه های سیاه سفید که به جلو می روند ما را کم کم با گذشته ی لئو آشنا می کند خاطراتی که قبل از از دست دادن حافظه ی کوتاه مدت اش بوده. و به مرور ما نیز مانند لئو از گذشته اش با خبر می شویم. نمی توان بر نولان این خورده را گرفت که برای جذاب و معما گونه کردن فیلمش، این نوع نمایش فیلم را برگزیده است بلکه این بهترین راه نمایش چنین فیلمی است. ![]() بر خلاف گفته ی نولان که "در Memento معلوم است چه کسی دوست و چه کسی دشمن لئونارد است و همچنین ابهامی در فیلم وجود ندارد" برداشت های متناقضی از این فیلم شده است. دیدکاه اول: لئو خودش قاتل همسرش است و سامی ساخته ی ذهن اوست و بیماری او مدت ها قبل از مرگ همسرش در یک تصادف برایش به وجود آمده. تدی راست می گوید. دیدگاه دوم: سامی وجود داشته و لئو از او برای به یاد آوردن بیماریش استفاده می کند، همسرش را کسی جز خودش کشته و او به دنبال قاتل همسرش برای گرفتن انتقام است و همان طور که لئو پشت عکس تدی نوشته تدی همواره سعی در منحرف کردن راه او دارد. شخصا دیدگاه اول را به دلایلی که خواهم آورد نمی پسندم با این حال این دیدگاه آنقدر ها هم که به نظر می رسد غیر قابل دفاع نیست. مهمترین دفاعی که آورده اند این است که در لحظه ی مرگ همسر سامی فقط سامی و همسرش در صحنه حضور دارند. همسرش که به دلیل تزریق انسولین بیش از حد کشته می شود سامی هم که از بیماری نداشتن حافظه ی کوتاه مدت رنج می برد پس لئو چطور این خاطره را برای تدی تعریف می کند؟ همچنین همسر سامی برای متقاعد کردن سامی بارها ساعت مچی خود را عقب می کشد حال آن که سامی اصلا به ساعت او نگاه نمی کند ولی وقتی لئو وسایل شخصی! همسرش را می سوزاند یک ساعت رومیزی هم در بین آن ها وجود دارد آیا این همان ساعتی نیست که همسر لئو ( و نه همسر سامی) آن را به عقب می کشیده؟ و آیا مطمئنیم تدی قاتل همسر لئو است؟ در دفاع از دیدگاه دوم، نمی خواهم ابهامات موجود را توجیه کنم ولی مگر جز در سکانس آخر اشاره ای به ساخته ی ذهن بودن سامی شده است؟ در چند دقیقه ی آخر فیلم تصویری از حافظه ی لئو می بینیم که در آن لئو در حال نیشگون گرفتن از همسرش است این تصویر دو سه بار با تصویری که در همان محیط است ولی نمایانگر انسولین ردن لئو به همسرش است، جایگزین می شود ( تصویری که به اعتقاد من تدی با سوء استفاده از وضعیت لئو در ذهنش می سازد) اگر قرار باشد لئو حافظه ی کوتاه مدتش را قبل از این خاطره ( نیشگون یا انسولین) از دست داده باشد چرا باید این خاطره در ذهنش مانده باشد؟ حرف های ضد و نقیض تدی در این صحنه و صحنه های قبل چطور توضیح داده می شود؟ آیا ناتالی و جیمی به کل قابل حذف از فیلم نیستند؟ جدای توجیهات منطقی اولا نمی توان گفت نتیجه گیری این فیلم بر عهده ی مخاطب است چرا که اصلا با ساختار فیلم هم خوانی ندارد و ثانیا اگر بنا باشد دیدگاه دوم را بپذیریم زیبایی فیلم به این است که که در صحنه ی آخر به بیننده شوک وارد شود (مثل فیلم مظنونین همیشگی) ولی بعد از اتمام فیلم به تنها چیزی که فکر می کنیم دوباره دیدن آن است! بر خلاف نظر برخی که معتقدند فیلم را نباید بیش از یک بار دید، فکر می کنم یکی از برجستگی های Memento این است که بار دوم دیدن آن جذاب تر است با این حال کسانی که مدافع دیدگاه اول هستند، دیدگاه خود را مدیون دو و حتی بیشتر بار دیدن فیلم هستند. ![]() ناتالی، تدی و برت (در هتلی که لئونارد در آن است کار می کند) افرادی هستند که با لئو در تماسند. جالب این جاست که هر سه از لئو برای رسیدن به اهداف خود استفاده می کنند: ناتالی با سوء استفاده از بیماری لئو، وی را وادار به از میان برداشتن تهدید کننده اش می کند، تدی از او برای کشتن drug dealer ها استفاده می کند و برت پول دو اتاق را از او می گیرد. این فیلم روند منطقی را دنبال می کند ( هرچند به نظر کار سختی می رسد) ولی هنوز یک مسئله برایم مشخص نیست در صحنه ی آخر فیلم می بینیم لئو بر روی برگه ای یادداشت می کند که شماره ماشین تدی را به عنوان شماره ماشین جان جی، قاتل همسرش، بر روی بدنش خال کوبی کند چرا همان جا نمی نویسد تدی قاتل همسرش است؟ |
| | |
| | #13 (permalink) |
| كاربر ارشد سايت ![]() ![]() ![]() تاريخ عضويت: 23-12-06
پست ها: 3,760
تشکرهای ارسالی این کاربر: 79
از این کاربر 1,080 بار در 757 پست تشکر شده است.
| بلوار مولهلند ماجرای این فیلم بسیار گنگ و معمایی است ، به خصوص برای کسانی که به زبان انگیسی مسلط نیستند با اینکه فیلم را با زیرنویس فارسی مشاهده می کنند و یا حتی بعضا مواردی بوده است کسانی که انگلیسی زبان مادری آنهاست برداشت کاملی از موضوع فیلم ، شخصیت ها و عناصر موجود در فیلم و همچنین منظور کلی کارگردان عاجز هستند. توضیحات: فیلم "بولوار مولهلند" آخرین اثر کارگردان مشهور "دیوید لینچ" است که به قول منتقدین و طرفداران وی بهترین کار او تلقی می شود ، لینچ جایزه بهترین کارگردان را برای این فیلم در جشنواره فیلم کن را به صورت مشارکتی دریافت کرد ، در جشنوارهأ آکادمی سال 2001 نامزد جایزه اسکار برای بهترین کارگردان بود ، در جشنواره منتقدین لس آنجلس جایزه بهترین کارگردان و بهترین فیلم را برد و همچنین بسیاری از جشنواره های معتبر دیگر نامزد یا برنده بود. نکته ای که در این فیلم موجود است ، برای بیننده های مبتدی و متوسط بسیار بی معنی است و صحنه های داستان کسل کننده است اما به جرات می گویم که صحنه و سکانسی نیست که معنی نداشته باشد. و به قول کارگردان معروف "استیون سادربرگ": "اگر صحنه ای را متوجه نشدید ، ایراد از شماست و نه از ما ، فیلم را آنقدر ببینید تا متوجه شوید". فیلم برگرفته از افکار سورئالیسم ، به پردازش سرکوب عذاب وجدان در بشر می پردازد و کما اینکه در طرف دیگر از داستان فساد موجود در هالیوود نیز نشانه می رود و وضع بازیگر و کارگردان و کلا هنرمندان در ستیز با سرمایه داران و صاحبان کمپانی های بزرگ و بی عدالتی موجود را نیز نمایان می کند. ظاهر ماجرای فیلم پلیسی و جنایی است و با صحنه های پر اضطراب و حتی ترسناک آمیخته شده است و با اینکه لینچ همانند گذشته سبک اسرارآمیز خود را حفظ نموده و با وجود اینکه کلیشهأ فیلم سازی لینچ که در همهأ فیلم هایش از دههأ هفتاد تاکنون در این فیلم موجود است اما همچنان نوآوری بارزی در فیلم می باشد و تکنیک های جالب و نوین داستانی ، تصویری و صوتی به وفور در آن مشاهده می شود. برای مثال کلیشهأ تکراری موجود در سینما اینست که شخصیت داستان به خواب می رود و تا قبل از بیداری قهرمان داستان ، بیننده گمراه شده است ، اما پس از بیداری شخص بیننده آگاه می شود ، که البته در این فیلم هر سه عنصر "قبل از خواب" ، "خواب" و "بعد از بیداری از خواب" موجود است اما لینچ به نوعی عنصر "قبل از خواب" را در قسمت "پس از بیدار شدن از خواب" بیان کرده است و قسمت قبل از آن نیز به صورت خلاصه و در دو سکانس کوتاه در ابتدای فیلم و کاملا مبهم عرضه می شود. اصل داستان چیست؟! 3. بتی (دایان) از کانادا به لس آنجلس میاید ، دو نفر سالمند همراه او هستند که این دو در اصل داوران مسابقه رقص هستند که او را تشویق به بازیگری کرده اند و در خواب دایان بعنوان همسفر وی هستند که تنها تا فرودگاه بتی را همراهی کرده اند. در صحنه ای این دو داور زن و مرد با خنده ای مکّارانه بنظر راضی از اقدام شان هستند. این دو نفر که دوباره در انتهای داستان و در خانهأ دایان ظاهر می شوند و منجر به خودکشی او نیز می شوند و این کنایه از طلسمی است که دایان در تصور خود دارد و فکر می کند که سرنوشت بدش منشایی جز این دو نفر ندارد (بعضا بینندگان به اشتباه تصور می کنند این دو پدر و مادر بتی یا دایان هستند ، اما در صحنهأ بسیار کوتاهی در ابتدای فیلم ، دایان را بروی صحنه می بینیم که همین زوج سالمند در موقع تشویق جمعیت کنار او می روند که خود دلیل مستندی بر مربی بودن آنها دارد)."دایان سلوین" شخصیت اصلی داستان است که در شهر "دیپ ریور" در ایالت "اونتاریو" در کانادا بدنیا آمده است ، وی در یک مسابقه رقص برندهأ جایزه ای می شود که به تشویق داوران و اطرافیان به سمت سینما و بازیگری کشیده می شود و به شهر لس آنجلس که عمّه وی نیز آنجاست می رود ، عمّهأ او بعد از مهاجرت وی فوت می کند و برای او نیز مبلغی به ارث می گذارد ، او برای گرفتن نقش اصلی در فیلم "داستان سیلویا نورت" تلاش بسیاری می کند اما ناکام است که با "کامیلا" آشنا می شود ، کامیلا برای دایان در فیلم هایش نقش های کوتاهی دست و پا می کند. دایان عاشق کامیلا می شود و زمانی که متوجه می شود که کامیلا به کس دیگری علاقه دارد با او قهر می کند ، کامیلا سعی به آشتی با دایان می کند و یک شب او را به مهمانی دعوت می کند ، اما در این مهمانی دایان متوجه می شود که کامیلا قصد ازدواج با یک کارگردان را دارد و کل مهمانی برای او ناراحت کننده و غم انگیز می شود و تصمیم به کشتن کامیلا می گیرد پس یک قاتل حرفه ای را برای اینکار استخدام می کند و کامیلا را به قتل می رساند. دایان که دچار عذاب وجدان از کردهأ خود شده از حالت روانی خود خارج می شود و از ترس چند روزمتمادی در خانهأ خود گوشه نشین می گردد و در این تنهایی ، از فکر و یادآوری کرده اش خودکشی می کند. داستان در قالب فیلم قسمت اوّل: فیلم با نمایش رقص گروهی شروع می شود که شاید رویا یا خاطرات "دایان" از برنده شدن جایزه رقص در کانادا است. سپس دوربین نمایان شخصی است که در تختی می خوابد و به خواب می رود که این خود دایان است که می خوابد و قسمت اوّل ساختار یعنی ماجرای "قبل از خواب" تمام می شود هر چند بعد از بیداری وی از خواب ، فیلم به زمان قبل از خواب رجوع می کند و اطلاعات بیننده از سابقهأ دایان بیشتر می شود. قسمت دوم: قبل از شروع به توضیح قسمت دوم نکته ای که در مورد خواب وجود دارد اینست که عمدهأ عناصر خواب از روزهای آخر عمرش گرفته شده است و تمام اسامی در خواب متفاوت با واقعیت است و هر کسی در شغل و مکانی دیگر با نام و داستانی متفاوت ظاهر می شود و خود دایان نیز نام مستعار "بتی" را برای خود پیدا می کند که این اسم را از پیشخدمت رستوارن "وینکیز" موقع استخدام آدمکش می گیرد. 1. خواب دایان از آنجا شروع می شود که کامیلا با نام جدید "ریتا" در خواب وی در ماشین لیمو در حال رفتن به بولوار مولهلند است که در راه به جانش سوء قصد می شود ولی در این حین ماشینی با لیمو تصادف می کند ، همانند شبی که خود دایان در بیداری به دیدار کامیلا می رود و در میان راه با دیدار کامیلا سور پریز می شود. ریتا (کامیلا) نیز به نوعی متقارن با اصل ماجرا سور پریز می شود اما جان سالم بدر می برد هرچند که دچار فراموشی حافظه می شود و لنگان لنگان از محل تصادف دور می شود و به خانه عمّهأ "بتی" (نام مستعار "دایان") می رود و شب را در باغچهأ جلوی درب می خوابد ، صبح بعد عمّه بتی (دایان) را می بینیم که با تاکسی به مسافرت می رود ، رانندهأ تاکسی چمدانی بزرگ و دراز و سنگینی را به صندوق عقب ماشین می گذارد که کنایه از مرگ عمّه دایان است و آن چمدان تابوت عمّهأ او و تاکسی ماشین کفن و دفن است و از آنجایی که بعدا متوجه می شویم که عمّه برای فیلمسازی به کانادا رفته است و ضرب المثلی در آمریکا هست که "فیلم ساختن در کانادا" کنایه از مرگ است. ۲. صحنه بعدی شخصی بهت زده به نام "دنی" را نشان می دهد که با روان شناسش در حال گفتگو در رستوارنی به اسم "وینکیز" است. "دنی" خوابش را به روانشناس می گوید و با هم به پشت رستوران می روند ، زمانی که دنی چهره ای مخوف را برای زمان بسیار کوتاهی در پشت ساختمان می بیند از شدت ترس و وحشت جان می سپارد. شخصی که بهت زده و هراسان است خود دایان است و دنی را روز استخدام یک آدمکش در همان رستوران می بیند و آن چهرهأ مخوف و ترسناک پشت ساختمان در خواب دنی که در صحنه ای نیز جعبهأ آبی را در دست دارد همان آدمکش است که شخصیتی شیطانی دارد و چهرهأ وحشتناک اش دنی را از ترس می کشد و همچنین این وحشت بطور غیر مستقیم دایان را می کشد. از آنجا که دایان خود را در دنی می بیند و خوابی در خوابش است ، و دنی نیز می گوید که خواب را دو بار دیده است و همچنین زمانی که دایان از خواب بیدار می شود او نیز دو بار در دو حالت متفاوت یعنی یکی با بدنی مرده و گندیده و دیگری با بدنی زنده و سالم دیده می شود، یعنی دایان این خواب را را دو بار دیده است و آن جعبه آبی نیز محلی است که آن آدمکش برای استقرار پول به دایان گفته است. 4. زمانی که بتی به خانه عمه اش می رسد از زیبایی آن هیجان زده است و مدیر ساختمان "کوکو" با بتی برخورد گرمی دارد و از سگ یکی از ساکنین بخاطر مدفوعش در باغچه عصبانی است و فریاد می زند: "سگت رو جای صبحانه می خورم" چرا که در برخوردی که دایان در بیداری با کوکو داشت ، کوکو بسیار گرسنه بود. "کوکو" از اقامت ریتا در خانهأ با شکوه عمه روس راضی نیست و برای همین هم یکبار بتی را بازخواست می کند و به او می گوید که از شر مشکلش خلاص شود ، "کوکو" تصور می کند که "بتی" بازیگر جوان با استعدادی است. 5. در صحنه بعدی بتی با ریتا که حافظه اش را فراموش کرده آشنا می شود ، ریتا که نام اصلی اش را فراموش کرده و تنها نام "دایان سلوین" را بخاطر میاورد بعلاوه اینکه شب قبل ، پیش از تصادف به مقصد بولوار موهلند در حرکت بوده است. و در حمام عمه روس نام ریتا را از پوستر فیلم "جیلدا" که بروی دیوار است الهام می گیرد. ریتا در کیف خودش کلید آبی بزرگ و فانتزی بعلاوه مقدار چشم گیری پول نقد دارد که این کلید و پول در واقع گرفته شده از دیدار دایان با آدمکش است که پول درون کیفش را به آدمکش نشان می دهد و کلید آبی را از او تحویل می گیرد کما اینکه ما نمیدانیم این کلید کجا را باز می کند."کوکو" که در دنیای واقعی هم اسمش "کوکو" است ، در بیداری مادر "آدام کشر" و در حقیقت مادر شوهر آیندهأ کامیلا است و در شب مهمانی بسیار مشهود بود که از کامیلا چندان خوشش نمی آید و برای همین هم بود که در خواب نیز از کامیلا (ریتا) ناراضی و عصبانی است و نمی خواهد او در محدوده زندگی اش باشد. ریتا در واقع تحت تعقیب توسط گروهی است که قصد جانش را دارند و در واقع درمانده از راه کاری برای خودش است کما اینکه حافظه اش را از دست داده است ، اما این دو یعنی ریتا و بتی سعی به کشف هویت اون دارند و بتی به نوعی به او پناه می دهد و زندگی ریتا در خطر است. این صحنه اوج نمایش احساسات و خواسته های دایان در بیداری است که در خواب خود آنها را می بیند که نشان می دهد دایان دوست دارد که کامیلا به او وابسته باشد و از او مراقبت کند. گرفتن نام ریتا از پوستر فیلم جیلدا چندان هم بی مفهموم نبوده است ، در فیلم جیلدا با بازیگری ریتا هیوورد ، جیلدا شخصیت زنی است که بین دو نفر عاشق در حال رقابت قرار گرفته است و عاشق های جیلدا سعی به تصاحب آن دارند ، همانند کامیلا و کارگردان. 6. (پیش توضیح: کارگردان اصلی فیلم "داستان سیلویا نورت" در اصل در فیلم ظاهر نمی شود و دایان آدام کشر را در خوابش جایگزین می کند.) کارگردان فیلم "داستان سیلویا نورت" یعنی "آدام کشر" (باب بروکر) با مدیر فیلمش و مسئولین کمپانی سازنده فیلم در حال بحث است که دو نفر وارد اتاق می شوند ، آنان تاکید به انتخاب دختری به نام "کامیلا رودز" در نقش اصلی فیلم "داستان سیلویا نورت" دارند. در این صحنه که دایان در خواب می بیند ، کارگردان مجبور به انتخاب اجباری بازیگری می شود که نمی خواهد و دست پشت پرده ای بعنوان سرمایه گذار اصلی فیلم این مسئله را اجبار می کند و این در حقیقت تصور دایان است که کارگردان انتخاب نداشته است و بلکه انتخاب بازیگر از قبل تصمیم گیری شده است. شخصیت یکی از دو برادر را دایان در مهمانی آن شب گرفت. زمانی که دایان اسپرسو می نوشید ، مردی عبوس را دید که به او خیره شده بود و از آنجایی که در دایان در آن لحظه بسیار غمگین بود ، قهوه در دهانش بسیار بد مزه جلوه می کرد و به همین دلیل مرد عبوس را در خوابش متنفّر از هر گونه قهوه ای تجسم می کند. اما برادر دیگر کاستیگلیانی کیست؟ شخص عبوس دوم در مهمانی آن شب نبود و در هیچ جای دیگر فیلم دیده نمی شود. او در اصل خود دایان است که زمان استخدام قاتل عکس کامیلا را نشان می دهد و در برخورد با آدمکش بسیار عصبانی و کم حوصله است ، دایان به عنوان یکی از برادران کاستیگلیانی کارگردان را بخاطر تنفرش از قبل اخراج می کند و به او می گوید: "این فیلم دیگه مال تو نیست." زمانی که برادارن "کاستیگلیانی" عکس را نشان می دهند می گویند: "این همون دخترست!" که این دقیقا جملهأ دایان در بیداری به آدم کش است. 7. آدام کشر به خانهأ خود می رود و زنش را همبستر با نظافت چی استخر می بیند ، بعد از جدالی مسخره به هتل می رود و هتل دار به او می گوید که کارت اعتباریش مسدود است سپس به دیدن کابوی می رود ، کابوی می گوید: "اگر خوب عمل کنی من رو یک بار می بینی و اگر بد عمل کنی دو بار می بینی" ، و سپس دستور کمپانی را می پذیرد و دو دختر را تست می کند و کامیلا را انتخاب می کند. همبستر شدن زن کارگردان که در بیداری اتفاق افتاده است و در اصل دایان شب مهمانی از آن مطلع می شود ، جایی که کارگردان می گوید: "استخر مال من شد و استخر دار مال اون شد." کارگردان اصلی فیلم "داستان سیلویا نورت" بیداری نامش "باب بروکر" است که دایان در خواب او را با "آدام کشر" جایگزین کرده است. آدام کشر که یکبار کابوی را دیده است ، به گفته خود کابوی در خواب خوب عمل کرده و اما دایان خواب را دو بار می بیند پس کابوی را دوبار می بیند که او را از خواب بیدار می کند پس به گفتهأ خود کابوی بد عمل کرده است. 8. بتی به تست بازیگری می رود و تست را بخوبی انجام می دهد و او را نزد آدام کشر می برند تا به او معرفی کنند ، آدام و بتی از دور همدیگر را می بینند و به هم خیره می شوند طوری از قبل همدیگر را می شناسند ، بتی می گوید که قرار دارد و باید برود ، سپس با ریتا به خانهأ خود می رود و با جسد مردهأ دایان سلوین مواجه می شوند ، شب آن روز نیز بتی و ریتا عشق بازی می کنند و نیمه های شب ریتا بتی را از خواب بیدار میکند و به کلوپی به نام سکوت می روند ، بعد از نمایش در کلوپ یک جعبه آبی در کیف بتی پیدا می کنند که کلید آن را ریتا در کیف خود داشت ، به خانه بر می گردند و قبل از اینکه ریتا در جعبه را باز کند بتی مفقود می شود و ریتا نیز بعد از باز کردن آن به درون جعبه می رود. پیروزی بتی در تست بازیگری به نوعی حاکی از اینست که دایان خود را بهترین دختر برای نقش اصلی فیلم می دانست امّا کسی دیگری انتخاب می شود و آن کامیلا رودز است ، و دایان همیشه دوست داشت که عمّه اش به او افتخار کند و برای همین است که "وودی کتز" تهیه کننده فیلم به او می گوید: "عمّهأ تو امروز بهت افتخار می کنه." چرا که این چیزی است که دایان دوست داشت بشنود ، امّا نکتهأ جالبی که در تست بتی وجود دارد اینست که "وودی کتز" که با بتی تست را بازی می کرد دقیقا با کامیلا هم همین تست را بازی کرده بوده است و می گوید: "می خوام زیبا و پیوسته بازی کنم ، مثل اون یکی دختره که مو های مشکی داشت". از آنجایی که دایان در خواب ، آشنایی با کارگردان را به قرار خود با کامیلا ترجیح می دهد و با اینکه دایان برای رسیدن به نقش تلاش کرده و حتی تن به هر کاری با کارگردان داده است اما باز هم چون کامیلا را دوست دارد در این نقش دیگر اصرار نمی کند و اما کلوپ سکوت اولین جایی است که شروع به گیج کردن بیننده می کند ، لرزش های بتی در آن کلوپ ، خواندن آواز "گریه کردن" اثر "روی اوربیسون" و آن هم به زبان اسپانیولی که زبان مورد علاقه دایان در خواب است (اسپانیولی از آنجا گرفته شد که شب مهمانی کامیلا و آدام با هم به این زبان صحبت می کنند) و همه به نوعی به عذاب وجدان بتی بر می گردد و نشان دهنده غم و اندوه اوست و عذاب وجدانی که به آن دچار شده است. ادامه دارد |
| | |
| | #14 (permalink) |
| كاربر ارشد سايت ![]() ![]() ![]() تاريخ عضويت: 23-12-06
پست ها: 3,760
تشکرهای ارسالی این کاربر: 79
از این کاربر 1,080 بار در 757 پست تشکر شده است.
| قسمت سوم: این قسمت از آنجا شروع می شود که کابوی به سراغ جسد مردهأ بتی میاید و می گوید که زمان بیدار شدنش است ، این صحنه دوربین "دایان" را در دو حالت مرده و زنده نشان می دهد که این خود دلیلی بر این است که دایان خواب را دو بار دیده و در واقع چون دوبار این خواب را دیده است ، کابوی را نیز دوبار دیده است و در رقابت با آدام کشر بازنده است ، دایان بعد از بیداری از خواب به دلیل عذاب وجدان خود کشی می کند ، در قسمت سوم فیلم که در واقع رجوع های متعددی به گذشته نیز انجام می شود که در قسمت دوم موارد اصلی آن را توضیح دادم.اما در این قسمت از داستان کامیلا آدم کشی را استخدام می کند تا کامیلا را بکشد و در رستورانی به اسم وینکیز با او ملاقات می کند و این ملاقات منشاء بسیاری از عناصر خواب او نیز هست. کارآگاه هایی که به دنبال دایان آمده بودند نیز عناصری در خواب او دارند و در صحنهأ تصادف در خواب وی حاضر هستند و جالب اینجاست که آدام کشر زمانی که به آن هتل مخروبه پناه می برد ، متصدی هتل به او می گوید که دو نفر از بانک آمده بودند و همچنین به آدام می گوید که: " کسانی که ازشون پنهان شدین ، می دونن شما کجایی. " که این نشان دهنده اینست که دایان می داند که پلیس دیر یا زود او را پیدا خواهد کرد و فکر می کند به زودی ماجرایش لو خواهد رفت.در پایان و قبل از خودکشی مربیان دایان که از درون جعبه آبی به صورت آدمک هایی خارج شده اند به سراغ دایان می آیند و او از وحشت و ترس و برای خاتمه این عذاب و به قول خودش از کلام "دنی": "که از این احساس لعنتی راحت بشم." نکتهأ جالب دیگری نیز در قسمت سوم وجود دارد ، مقداری از اساس های همسایهأ دایان پس از تعویض آپارتمان نزد کامیلا مانده است که برای اینکه آنها را پس بگیرد پیش دایان می آید و زیر سیگاری پیانو شکل خود را می برد و به کامیلا می گوید که آن دو نفر کارآگاه دوباره آمده اند. دایان سیگاری نیست اما زیر سیگاری را برای کامیلا لازم داشته است چرا که کامیلا سیگاری بوده است و شب مهمانی او را با سیگار بی ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~ می بینیم. سوالات موجود - مفهوم عدد 16 در این میان چیست؟ دختر اوّلی که آدام کشر امتحان می کند آوازی را می خواند که متن شعر آن "16 دلیل که شمارهأ اتاق آدام کشر در هتلی که مخفی شده است نیز 16 است ، مهمان دار هتل و شخصی که در کلوپ سکوت کار می کند نیز یکی هستند پس دایان در بیداری حتما این پیرمرد اسپانیایی را می شناسد و این مهماندار زمانی که در هتل به سراغ آدام کشر می رود تا او را از مسدود بودن حساب بانکی مطلع کند به نوعی گوشش را بروی در می گذارد تا استراق سمع کند. در حقیقت این عناصر 16 و مهمان دار هتل و همچنین نگاه های رد و بدل شده بین دایان و آدام کشر در خواب گواهی از رابطه این دو در بیداری است و از آنجایی که دایان در شب مهمانی می گوید که: "نقش اصلی را بدجوری می خواهد." ، بلکه دایان در بیداری و در همان اتاق کثیف و کهنهأ آن هتل که حتی در اتاقش از خارج باز می شود با باب بروکر کارگردان اصلی فیلم "داستان سیلویا نورت" نیز همبستر شده است تا به نقش اصلی برسد و برای تصاحب آن حاضر به انجام هر کاری شده است و با اینکه کارگردان قصد استفاده دایان در فیلمش را ندارد و به نوعی این نقش از قبل تعیین شده است ، امّا از او سوء استفاده می کند. - چرا دایان نام خود را هم نیز عوض کرد؟ دایان از روی پشیمانی آرزو می کند که کامیلا جان سالم بدر ببرد و دایان در مکان و شخصی دیگر سر راه او قرار بگیرد و با کامیلا رابطه ای جدیدی را از نو برقرار کند و چه بسا این بار کامیلا به دایان وابسته است و دایان حامی و پشتیبان کامیلا ، یعنی نقطه مقابل بیداری. - کلوپ سکوت چه بود و چه اتفاقی افتاد؟ موارد زیر را می توان از صحنه این کلوپ فرا گرفت: - آگاهی بیننده و بتی: این قسمت از خواب دایان دلیل و سندی به خود او و حتی بینندهأ فیلم است که هر آنچه تا به حال دیده اید خواب بوده است غیر واقعی ایست و یا حتی اگر هم این مطلب واضح بیان نشود حداقل شدیدا در ذهن ایجاد شک می کند. - خطای دید در سینما: کلوپ سکوت تقلیدی از صحنهأ معروف فیلم نقاب اثر اینگمار برگمن است تا بیننده را برای پیامد ثانویه ای یعنی اظهار نظر لینچ دربارهأ طبیعت خطای دید در سینما آماده کند. لینچ با صراحت به دو نکته تاکید می کند ، اوّل: اهمیت ترکیب صدا و تصویر. دوم: فریب کاری در هنر بازیگری (که مسلما نظری بیرحمانه است). - مفهوم فلسفی – (زندگی خطای دید است): ادراک منشاء حقیقت است و حقیقت همواره نسبی است و بنابراین ادراک ما همیشه نسبی است و هر آنچه ما می بینیم ساختهأ چشمان ماست ، این مطلب فلسفی بسیار با فلسفه و افکار شرقی مطابقت دارد و با این نکته که لینچ معتقد به یوگا-درمانی است. همچنین این مطلب که زندگی خطای دید است با "پست مدرنیسم" نیز کاملا مطابقت دارد. این کلوپ با استدلال به شواهدی بسیاری می تواند تعبیر مهمانی آدام در خواب دایان باشد: - ریتا از بتی می خواهد که بدنبال او به کلوپ برود و در بیداری کامیلا دایان را به مهمانی آدام دعوت می کند. - بتی و ریتا در تاکسی نمایش داده می شوند که به کلوپ سکوت می روند و در بیداری دایان در لیموزین مشکی به خانه آدام می رود. - بتی و ریتا در کلوپ سکوت دستان همدیگر را نگه می گیرند. در بیداری کامیلا و دایان دست همدیگر میگیرند و از میان جنگل به مهمانی می روند. - دایان در کلوپ سکوت متوجه می شود که همه چیز خطای دید است و در مهمانی آدام متوجه می شود که تمام آن چیزی که آرزویش را داشت و در رویایش بود رویای متلاشی شده و خطای دید بوده است. - در کلوپ بتی و ریتا گریه می کنند و در مهمانی هم دایان گریه می کند. - در هر دو صحنه موسیقی پخش می شود. - چرا شعبده باز در کلوپ سکوت به سه زبان صحبت می کند؟ شعبده باز برای سه نفر صحبت می کند: بتی ، ریتا و عمّه روس. مشخص است که عمّه روس با زبان فرانسوی آشناست چرا که در منزلش کتاب های فرانسوی یافت می شود و او نیز به کانادا می رود و فرانسوی صحبت کردنش در کانادا بعید نیست ، کامیلا نیز اسپانیایی صحبت می کند و در شب مهمانی نیز صحنه از آن را می بینیم و بتی که صراحتا به زبان انگلیسی مسلط است. - جعبهأ آبی چیست؟ جعبه آبی نمونه کوچک شده از کلوپ سکوت است. با این تفاوت که کلوپ برای همگان است و عموم مردم به آن مراجعه می کنند و معرف نسل بشر است و باز کنندهأ خطای دید و اشتباه فاحش نسل بشری در درک مسائل است ، اما جعبهأ آبی شخصی است و تنها باز کننده تاریکی های روح افراد است. - رنگ آبی معّرف چیست؟ استفاده از رنگ آبی در فیلم لینچ از دیرباز وجود داشته است و اما در این فیلم رنگ آبی نشانهأ وجود اهریمن و خباثت است و این رنگ در نقاط متعدد فیلم مشاهده می شود که اولین بار در اتاق آقای روگ صاحب کمپانی ظاهر می شود ، بعد از آن کلید آبی در کیف ریتا است ، سپس در کلوپ سکوت به دفعات این نور و رنگ دیده می شود و حتی زنی با کلاه گیس آبی رنگ در نقطه ای مرموز و تنها در سالن نشسته است ، بعد از آن جعبهأ آبی رنگ دیده می شود سپس کلید آبی از آدمکش به دایان منتقل می شود و در نهایت دوباره زن مرموز شبیه به جادوگران با کلاه گیس آبی کلمه سکوت را به اسپانیایی می گوید و فیلم تمام می شود. - و امّا کلید چه چیزی را باز می کند؟ آن کلیدِ آبی جعبه ای آبی رنگ را برای ریتا باز کرد که وی را به تاریکی هدایت می کند ، و در اصل تاریک ترین و زشت ترین زوایای روح دایان را برای کامیلا باز می کند که تا زمان استخدام آدمکش برای قتل کامیلا پنهان بوده است و این ارتکاب قتل دایان چالش بروز و شکوفا کننده نقاط تاریک روحش برای کامیلا است و استخدام آدمکش کلید باز کردن آن تاریکی است. - چه کسی در انتهای فیلم به درب خانه دایان می کوبد؟ این در واقع وجدان اوست که به طرز مهیبی درب او را می کوبد و این بلکه الهام لینچ از یکی از نمایشنامه های شکسپیر است که در آن نمایشنامه نیز قاتلی زمانی که پادشاه را می کشد ، کسی به در می کوبد هرچند در آن نمایش نامه کسی وارد نمی شود و فقط به در می کوبد. و آن وجدان قاتل است. اما در این روایت وجدان از زیر در به صورد آدمک های کوچکی که دایان آنها را می شناسد وارد می شوند و سپس بزرگ می شوند. |
| | |
| | #15 (permalink) |
| كاربر ارشد سايت ![]() ![]() ![]() تاريخ عضويت: 23-12-06
پست ها: 3,760
تشکرهای ارسالی این کاربر: 79
از این کاربر 1,080 بار در 757 پست تشکر شده است.
| Coffee and Cigarettes قهوه و سیگار نویسنده و کارگردان: جیم جارموش بازیگران: روبرتو بنيني، استيون رايت، جويي لي، سينك لي، استيو بوسمي، ايگي پاپ، تام ويتس، جوزف ريگانو، ويني ولا، ويني ولاجونيور، رني فرنچ، اي جي رود ريگوئز، آلكس دسكاس، كيت بلانشت، بیل موری، RZA و ... ![]() محصول 2004، سیاه وسفید در 95 دقیقه این فيلم شامل مجموعه اي از یازده قصه كوتاه است كه در همه آنها قهوه و سيگار حضور دارد. در حقيقت، قهوه و سيگار نقطه اشتراك همه اين قصه هاست. و شخصیتهای فیلم با همراه با صرف قهوه و سیگار نظرات مختلف خود را بیان میکنند. 1.Strange to meet you 2.Twins 3.Somewhere in California 4.Those Things'll Kill Ya 5.Renée 6.No Problem 7.Cousins 8.Jack Shows Meg His Tesla Coil 9.Cousins? 10.Delirium 11.Champagne هر قصه وابستگي كامل به بازيگر و نوع حضور او د ارد . به همین جهت بعضی از داستانها داراي انرژي و تحرك بيشتري هستند. ممكن است قصه ها كمي غريب و يا عجيب به نظر برسند ، اما جذابيت اصلي فيلم هم در همين است. چنين چيزي در فيلم هاي جيم جارموش غيرممكن نيست. فيلم طي يك دوره هفده ساله ساخته شده است به عنوان مثال سه اپیزود اول به ترتیب در سالهای 1986، 1989 و 1993 ساخته شده اند. نام كوچك تمام شخصيتهاي فيلم همان نام كوچك و اصلي خود آنهاست. بجز كيت بلانشت که به دليل بازی در نقش خودش و دختر عمويش نام كوچك ديگري دارد. وارگو رئيس باند خلافكار فيلم «گوست د اگ» به صورت يك عكس روي ديواري قرار دارد كه گنگسترهاي فيلم جارموش كه شكلي كاريكاتورگونه و بچگانه دارند، در آنجا حضور دارند. [تنها کاربرانی که ثبت نام کرده اند قادر به مشاهده لینک هستند. ] چرا این اسم رو براي فيلم انتخاب كردي؟ - موضوع و مضمون فيلم، قهوه و يا سيگار نيست. اين دو مقدمه و بهانه اي براي نمايش بخشهايي غم انگيز و غير دراماتيك از زندگي روزمره همه ماست. فيلم درباره زمانيه كه ما از چيزي دلگير و دل شكسته ميشيم و به سراغ مصرف اين دو میريم. اين دو بهانه اي هستند تا ما شخصيت هاي فيلم را در كنار هم بشونيم و گوشه هايي از زندگي روزانه را به نمايش بذاريم. چه چيزى تو اين فيلم هست كه ممكنه باعث جذب تماشاگر بشه؟ - خب، من فكر مي كنم زندگي ما رو لحظه هايي كوچك خلق كرده كه ضرورتاً لحظاتي دراماتيك (ماجرایی) نيستند. من به دلايل خاصی مجذوب اين لحظاتم . مثلاً تو فيلم «شب روى زمين» من به لحظاتى پرداختم كه در يك فيلم متعارف به عنوان لحظات دورانداختنى قلمداد میشدند، لحظاتى به ظاهر بى اهميت كه در اصل، زندگى ما را شكل مى ده. ياسوجيرو ازو يكى از فيلمسازهاى موردعلاقه منه. هنگام ديدارم از ژاپن سر خاك اون رفتم. روي سنگ مزارش يك دست نوشته چيني بود كه نوشته بود: «فضایی در لابه لاى چيزها وجود دارد.» من عاشق اين فاصله و فضا هستم. ![]() قهوه و سيگار از چند اپيزود تشكيل شده كه ظاهراً هيچ ارتباطى با هم ندارند. مى خوام ببينم كه در ذهن تو، چه عاملى اين قسمتها رو به هم مرتبط مى كرد؟ - همونطور كه گفتم همه اين اپيزودها به لحظات غير دراماتيك زندگى افراد میپردازه، افرادى كه به يك كافه آمده اند تا قهوه اى بخورند، سيگارى بكشند و استراحتى بكنند، ناتوانى در ارتباط برقرار كردن، كه از تم هاى موردعلاقه و هميشگى منه و دلخورى هاى كوچیكى كه بين آدم ها پيش مى آد و اينكه افراد چگونه به گفته هاى همديگه واكنش نشون مى دن، فكر مى كنم اين چيزها حلقه هاى ارتباطى هستند كه اين اپيزودها را به هم پيوند میدند. فكر مى كنم يك چيز ديگه هم در همه اپيزودهاى فيلم وجودداره، نوعى تكرار كه تقريباً به شكل يك ترجيع بند دراومده. - آره. بعضى ديالوگ ها هست كه در همه اپيزودها تكرار میشه. موقعيت ها و مكان هم در همه اپيزودها ثابت و تكراریه. همين طور طرز فيلمبردارى و نوع نماها. من در همه اپيزودها يك نماى مستر داشتم، يك نماى دو نفره، يك نماى يك نفره و يك نما از بالا، از ميز. موقع ساخت فيلم هاى بلند، من خيلى نسبت به مكان دوربين و اندازه نماها حساس ام ولى در اپيزودهاى قهوه و سيگار اينطور نبود، يعنى اين چيزها از قبل معلوم بود و من مجبور نبودم براى ميزانسن بندى و دكوپاژ وقت صرف كنم. اين باعث مى شد تا سر صحنه آزادى عمل بيشترى داشته باشم، فرصت كافى داشتم تا درباره گفت وگوها، جزئيات و ريزه كارى هاى رفتارى كاراكترها و چگونگى كنش ها و واكنش هاى آنها فكر كنم. در واقع اين اپيزودها براى من حكم كارتونو داشتند، خيلى مسخره و خيلى با مزه بودند. ![]() به نظر مى آد كه اين اپيزودا به صورت بداهه ساخته شده. اصلاً فيلمنامه براى اين اپيزودها نوشته بودى؟ - آره، براى همشون فيلمنامه نوشته بودم ولى بعضى از اپيزودها خيلى از فيلمنامه اصلى منحرف شدند، مثل صحنه اي كه از بنيني و استيو گرفتيم ، اين يكي از آن صحنه هايیه كه خيلي خوب في البداهه كار شده. اما بقيه صحنه ها حول وحوش فیلمنامه کارشده. مثلا اون قسمتی رو که با تام ویتس و ایگی پاپ ساختم، وقت زیادی برای تمرین تداشتیم. تام خسته بود و تازه یه روز از ضبط ویدیویی آهنگ I don’t want to grow up نگذشته بود و مصاحبه های زیادی انجام داده بود و واقعا خسته بود و تو فیلم ما خیلی عبوس ظاهر شده. کمی تو مود عبوسی و ترشرویی بود. اون روز صبح سرحال نبود. شب فیلمنامه رو بهش داده بودم و تام کمی دیرتر از من و ایگی سر صحنه اومد و فیلمنامه رو انداخت رو میز و گفت: «خب، میدونی، شاید این شوخیها برای تو خنده دار باشن ولی بهتره دورشونو خط بکشی، چون من بهشون نگاه نمیکنم.» و بعدش یه نگاهی به ایگی بیچاره انداخت و گفت «تو چی میگی؟» و ایگی گفت: « به نظرم بهتره برم یه قهوه بیارم و بذارم تا شما یه گپی باهم بزنین.» بعدش من تام رو آروم کردم و فهمیدم صبح به اون زودی تو مودش نیست. بعدش به تدریج حال و هواش عوض شد و تمام روز رو بخوبی کار کرد و همه چیز به خوبی پیش رفت. اگه اون روز تام تو حال و هوای خوبی بود فکر نمیکنم فیلممون این قدر خنده دار میشد. ![]() این اپیزودا حالت وقايع نگاري و شرح حال دارند، يا براساس يك طراحي متفاوت بنا شده ند؟ - ما اولين قسمت فيلمو با بازي روبرتو بنيني بلافاصله بعد از پايان كار «مغلوب قانون» شروع كرديم. به همين دليل سه قصه اول ما حالت وقايع نگاري دارند. بعد كم كم اين حال و هوا عوض میشه و به سمت يك كار غريزي میره. وقتي اين قصه ها رو كنار هم قرار دادم، چندين بار جاشونو را با هم عوض كردم تا ببينم نتيجه كار چی میشه و ما شاهد چه نوع تغييرات احتمالي خواهيم بود؟، ميخواستم ببينم در چه شكل و صورتي اونا بهترين كاركرد خودشونو خواهند داشت. اين كار مثل جدولي بود كه تلاش مي كردم تا به اشكال مختلف آنو حل كنم. ![]() در كل اين فيلمو يه فيلم رئاليستى مى دونى؟ - نه، اين فيلم يك فيلم واقعاً رئاليستى نيست و شخصيت ها هم شخصيت هاى رئال نيستند ولى هدف من از ساخت اين فيلم، رسيدن به نوعى واقعيت درباره انسانها و كنش ها و واكنش هاى آنها بود. |
| | |
| | #16 (permalink) |
| كاربر ارشد سايت ![]() ![]() ![]() تاريخ عضويت: 23-12-06
پست ها: 3,760
تشکرهای ارسالی این کاربر: 79
از این کاربر 1,080 بار در 757 پست تشکر شده است.
| نقد فیلم : درخشش درخشش در فيلم درخشش ساخته كوبريك، وحشتى موج مى زند كه ريشه در واقعيات پيرامون ما دارد و همچون ولى به اين مسئله نيز توجه كنيم كه در نظام هاى سنتى براى كسب موقعيتى اجتماعى تعداد افراد محدودى وجود داشتند، مثلاً زمانى كه بزرگ جامعه از بين مى رفت تنها وارثان خونى وى مدعى العموم كسب جايگاه او بودند و رقابت مابين چند گزينه محدود بود و بس، اما امروزه به خصوص در كشورهاى در حال توسعه تنها براى كسب شغل ساده صندوقدارى بانك حدوداً هزار نفر رقيب كاملاً جدى وجود دارد كه از ميان آنها تنها يك نفر موفق به كسب اين كرسى مى شود، در حالى كه ۹۹۹ نفر باقى مانده نيز خود را كاملاً لايق مى دانند و عدم رسيدن به چنين موقعيتى براى هر يك از آنان شكستى محسوب مى شود و اين شكست بالقوه سرخوردگى انبوهى را شكل مى دهد. حتى اگر قائل به انتقام حداكثرى اينان از پيرامون خويش نباشيم. در حداقلى انتقام، اينان باز خطرى كاملاً جدى هستند چون بالفعل اين سرخوردگى دقيقاً همين بزه و ناهنجارى هاى اجتماعى است كه هر روز شاهد رشد آنيم. اين سرخوردگى ناشى از عدم موفقيت همان نيرو و انرژى منفى است كه شخصيت قهرمان فيلم درخشش را وادار به قتل عزيزترين نزديكان خويش مى كند چون قادر به ريشه يابى مشكل خويش نيست و عامل ناكامى خود را در افراد خانواده اش جست وجو مى كند و مى يابد. اين دقيقاً همان وحشتى است كه فيلم به رخ ما مى كشد. در جوامع توسعه يافته حجم انبوه انرژى منفى ناشى از سر خوردگى با موقعيت هاى اجتماعى جايگزين و مشابه خنثى مى شود اما در جوامعى كه داراى چنين برترى نيستند و موقعيت هاى جايگزين در حداقل قرار دارد، حداكثرى انتقام از پيرامون رخ مى نمايد. بى دليل نيست كه آمار جرم و جنايت در چنين جوامعى به مراتب بالاتر و فجيع تر از جوامع پيشرفته است. اين جاست كه وحشت موجود در فيلم درخشش براى ما نسبت به افراد آن سوى آب ها دو چندان مى شود. اما مسئله بسيار جالب ديگرى كه در فيلم مطرح مى شود، موضوع شكوفايى قدرت تحليل افراد جوامع امروزى است، يعنى هر فرد درست به اين دليل كه مى تواند بينديشد و آينده خويش را خود رقم بزند به تفكر و كشف توان هاى خويش مى پردازد و در زمانى و مقطعى به نوعى آگاهى از قدرت خويش يا همان درخشش ذهنى مطرح در فيلم نائل مى شود. اين درخشش ذهنى در شاعران، زمان سرائيدن شعر ناب، در مخترعين زمان كشف فرمول كليدى و در مديران همان زمان نمود موفقيت شيوه مديريتى است. فردگرايى كه گفتمان غالب دنياى مدرن است خود به چند صدايى جذاب در بستر جامعه مبدل مى گردد و از ظهور و خلق گفتمانى تك صدايى جلوگيرى مى كند. اما اين تمام ماجرا نيست و گفتمان غالب قرن كه خود نيز در كليت به تك صدايى منع ديگر صداها ختم مى شود، داراى آسيبى كاملاً جدى است كه فيلم درخشش باز نمودى از آن است. يعنى رشد سرسام آور و بدون كمند ايمان به خويش، كه هرآنچه من درك و دريافت كرده ام صحيح است و بس؛ بلوغ و رشد نوابغى كه پا به عالم ديوانگى به تمام معنا مى گذارند. هر كدام از شخصيت هاى فيلم به نوعى از فردى متافيزيكى الهام مى گيرند كه دقيقاً همين ايمان بيش از حد به خويش است. ايمانى كه به هيچ وجه شك و ترديدى به خويش راه نمى دهد. آرى ايمان به خويش و راه خويش در چنين وضعيتى و در غياب گفتمان شك و ترديد، |
| | |
| | #17 (permalink) |
| كاربر ارشد سايت ![]() ![]() ![]() تاريخ عضويت: 23-12-06
پست ها: 3,760
تشکرهای ارسالی این کاربر: 79
از این کاربر 1,080 بار در 757 پست تشکر شده است.
| نقد فیلم : 2001 یک ادیسه فضایی [تنها کاربرانی که ثبت نام کرده اند قادر به مشاهده لینک هستند. ] (استنلی کوبريک، ۱۹۶۸)، بیگمان برجستهترين فيلم گونه داستان علمی است. نخستين سويه برجسته اين فيلم، سويه ديگر ارزشمندی فيلم، نمايش سينمايی يکه و انديشمندانه سرگذشت آدمی و فرايند دگرگونی و تکامل اوست. نخستين پاره فيلم، سپيدهدم آدمی، از تاريکترين ژرفناهای بیزمان پيشاتاريخ آغاز میشود. ۹ نمای ايستای پیدرپی، برآمدن و فروشدن روزهای بیشمار را بهنمايش میگذارند؛ تا دوربين در نمای دهم، با جنبشی اوديسه ...، در نمود بيرونی شکل گرفتهاش، يک سنفونی ديداری - شنيداری يکه و بیمانند است. انگارههای نهاده در متن فيلم، در چارچوب معماری (طراحی صحنه) خودويژه جهان درون فيلم، که پس از گذشت ۳۵ سال، هنور نوآورانه مینمايد؛ و صحنهپردازيهای سنجيده کوبريک و فيلمبرداری استادانه آن، نمودی شگفتانگيز يافتهاند و فيلم، پس از بارها و بارها ديدهشدن، همچنان ديدنی و تازه است. در اين ميان، از گزينش و کاربرد هوشمندانه موسيقی متن بايد يادکرد که به سومين و درخور درنگترين سويه ارزشمندانه فيلم، به درونمايه فلسفی - هستیشناختی آن برمیگردد. در اين چارچوب، بخش آغازين و بخش ميانی فيلم با نام ماموريت مشتری، زمينهچينی و پيشدرآمدی بر بخش پايانی آن بهديده میآيند: فراسوی مشتری و سفر به بیکرانگی. انگارههای نيچهای پيدايش ابرمرد و برتریخواهی (اراده معطوف به قدرت)، که بهشکل انديشمندانهای در لايه زيرين فيلم نهفتهاند؛ و با کاربرد چندباره اوورتور چنين گفت زرتشت آشکار میشوند، در بخش پايانی فيلم، نمود بيرونی میيابند و نگرش ويژه کوبريک به جهان امروز را - که بر گونهای بدبينی نيچهای استوار است - پيش رو میگذارند. در اينجاست که دو انگاره جداگانه اما همبسته خودمینمايند. نخستين انگاره، به نگاه بدبينانه و نيچهای فيلم به جهان پيشرفته و فناورانه بازمیگردد؛ که در متن فيلم، بهشکل سرکشی رايانه هوشمند فضاپيما (هال ۹۰۰۰) و از کارانداختن آن نمود يافتهاست. انگاره دوم، که بازهم به نيچه برمیگردد اما کمی ديويد بومن، فضانورد تنهامانده اوديسه فضايی، در بازگشت از بیکرانه، به فرايند شتابان نابودی کالبدی خويش مینگرد؛ و اين، سرگذشتی است که بر همه آدمها میرود. گوهر هستی او اما، نابود نشدنی است. آدمی بار ديگر و شايد در سپيدهدم تاريخی ديگر، زايش دوباره میيابد، اما نه بر روی زمين، که در بیکرانگی ميان ستارگان شناور در کيهان؛ و همراه با نوای موسيقی چنين گفت زرتشت، که بار ديگر فضای کيهانی را انباشتهاست، جاودانه میماند |
| | |
| | #18 (permalink) |
| كاربر ارشد سايت ![]() ![]() ![]() تاريخ عضويت: 23-12-06
پست ها: 3,760
تشکرهای ارسالی این کاربر: 79
از این کاربر 1,080 بار در 757 پست تشکر شده است.
| نقد فیلم : پیانیست پیانیست Pianist ) ) نقدی که در زیر می خوانید توسط راجر ابرت منتقد و نویسنده معروف،در رابطه با فیلم پیانیست نوشته شده . این یک فیلم هیجان انگیز نیست و از هرگونه اغواگری و فریبکاری برای ایجاد تعلیق دروغین و برانگیختن احساسات پرهیز می کند. فیلم شاهد پیانیست برای آنچه که دیده و برایش اتفاق افتاده می باشد . پولانسکی به ما نشان می دهد که نجات او پروزی محسوب نمی شود وقتی تمام کسانی که او دوستشان داشت ، دیگر زنده نبودند. پولانسکی در صحبت از تجربه هایش ، مرگ مادرش در اتاق گاز را آنچنان دردناک دانسته که به گفته خودش تنها مرگ او می تواند به این رنج پایان دهد . فیلم بر اساس زندگی نامه ولادیسلاو اشپیلمن (به قلم خودش) می باشد ، کسی که آثار چو پین (شو پین) را در ایستگاه رادیویی ورشو زمانی که آلمال به لهستان حمله کرد ، می نواخت. خانواده اشپیلمن خانوداه خوشبختی بودند و در آغاز جنگ در امنیت بودند . واکنش اولیه آنها این بود : ما هیچ جا نمی رویم . ما تنگ تر شدن حلقه نازیها را شاهدیم . خانواده او از گزارش های مربوط به اعلام جنگ انگلیس و فرانسه علیه آلمان دلگرم می شدند ، به خاطر اینکه نازیها به زودی عقب رانده می شوند و زندگی به حالت عادی بر می گردد. اما چنین اتفاقی نمی افتد . یهودیان شهر مجبور به تسلیم دارایی هایشان و نقل مکان به حومه شهر می شوند. در یک نمای تیره می بینیم که دیواری آجری برای جدا کردن آنها از شهر ساخته می شود. یک نیروی پلیس یهود برای اجرای قوانین نازیها ، به اشپیلمن پستی در این نیرو پیشنهاد می کند ، اما او امتنا می کند ، اما یک دوست خوب که به این نیرو پیوسته ، بعدا زندگی اشپیلمن را با بیرون کشیدن او از قطاری که عازم کمپ های مرگ است نجات می دهد . سپس فیلم داستانی بلند و باورنکردنی از چگونگی نجات اشپیلمن از جنگ با پنهان شدن در ورشو و کمک نیروی مقاومت لهستان تعریف می کند . در طول فیلم چندین بار می شنویم که اشپیلمن به دیگران اطمینان می دهد که همه چیز به حالت اول باز می گردد ، این ایمان و عقیده او بر پایه اطلاعات و یا خوش بینی او نیست ، بلکه این ایمان از هنر او سرچشمه می گیرد. خود پولانسکی نیز از نجات یافتگان Holocaust است . نجات او ، و همچنین پدرش ، به اندازه نجات اشپیلمن اتفاقی بود و شاید همین مسئله علت اصلی جذب شدن پولانسکی به این داستان است . استیون اسپیلبرگ سالها قبل تلاش کرده بود تا نظر پولانسکی را برای ساختن " فهرست شیندلر " جلب کند ، اما او امتنا کرد . شاید به دلیل اینکه داستان شیندلر روایت شخصی بود که نجات افراد را از Holocaust سازماندهی می کرد ، در حالیکه پولانسکی با توجه به تجربه اش می دانست که تقدیر و شانس نقش غیر قابل تصوری را در سرنوشت اکثر نجات یافتگان بازی می کرد . فیلم در لهستان - جایی که پولانسکی از زمان ساختن اولین فیلمش " چاقو در آب"(1962) در آنجا کار نکرده بود – و در پراگ در یک استودیوی آلمانی فیلمبرداری شد. پولانسکی با مجموعه های غول پیکر، خیابانی را دوباره دوباره خلق می کند که آپارتمانی که اشپیلمن به کمک دوستانش در آنجا مخفی شده بود به آن اشراف داشت .از پنجره بلند ساختمان پیانیست می تواند دیوارهای حومه شهر را ببیند و حدسهایی راجع به جنگ بزند. اشپیلمن برای مدتی امنیت دارد اما گرسنه ،تنها ، بیمار و وحشت زده است. هم اکنون پایان جنگ نزدیک است و شهر ویران شده ،در یک صحنه اشپیلمن در میان ویرانه ها اتاقی پیدا میکند که یک پیانو به طور کنایه آمیزی در آن باقی مانده اما او دیگر شهامت نواختن ندارد . صحنه های پایانی فیلم شامل مواجه اشپیلمن با یک سروان آلمانی است که به طور اتفاقی محل اختفای او را پیدا کرده . من توضیح نخواهم داد که چه اتفاقی می افتد اما به نظر من کارگردانی پولانسکی در این صحنه و استفاده او از وقفه ها و پرداختن به جزییات استادانه است . برخی از اظهار نظرها در مورد "پیانیست " آن را خشک و بی روح قلمداد کرده اند. شاید این حالت سرد و بی عاطفه بازتابی از آنچه که پولانسکی می خواهد بگوید باشد . تقریبا تمامی یهودیان واقعه Holocaust کشته شدند ، بنابر این تمام داستان های نجات یافتگان نمایش نادرستی از یک حادثه واقعی با جانشین کردن پایانی دروغین است . معمولا پیام این داستان ها این است که این قهرمانان با جرات و شهامت خودشان را نجات داده اند .خوب ،بعضی به این صورت نجات پیدا کردند اما بیشترشان قربانی شدند و نکته دردناک ایتست که با تحمل رنج و سختی بسیار نتوانستند نجات پیدا کنند . در راستای احترام به قربانیان ، " The Gray zone(2001) " ساخته "تیم بلیک نلسون" صادقانه تر و نزدیک تر به حقیقت است ، او در این فیلم به ما نشان می دهد که چگونه یهدیان گرفتار در سیستم نازیها مجبور به انجام اعمال غیر انسانی یرای نجات خود می شدند. با نشان دادن اشپیلمن به عنوان یک بازمانده و نه یک مبارز یا قهرمان – به عنوان مردی که همه تلاش خود را برای نحات زندگیش انجام می دهد اما بدون خوش شانسی و کمک چند نفر دیگر خواهد مرد – پولانسکی احساسات عمیق خود را منعکس می کند : او علی رغم خواسته اش زنده می ماند و مرگ مادر زخمی التیام نیافتنی برای او باقی می گذارد . بعد از جنگ متوجه می شویم که اشپیلمن در ورشو باقی می ماند و تمام عمرش را به عنوان یک پیانیست فعالیت می کند. او زندگینامه خود را پس از جنگ بلافاصله نوشت و به چاپ رساند ، اما به وسیله سران کمونیست توقیف شد . به خاطر اینکه برخلاف توافق نامه های پذیرفته شده میان گروه های مختلف سیاسی بود ( به عنوان مثال در کتاب او بعضی یهودیان افرادی منفعت طلب و در مقابل یک آلمانی انسانی خوب نشان داده شده) . کتاب در سال 1990 دوباره منتشر شد و توجه پولانسکی را جلب کرد که نتیجه اش ساخت این فیلم بود . فیلمی که از نشان دادن نجات اشپیلمن به شکل یک پیروزی بزرگ امتنا می کند و در عوض آن را به صورت داستانی از دید یک شاهد عینی که در آنجا حضور داشته و حوادث را دیده و به خاطر می آورد ، روایت می کند |
| | |
| | #19 (permalink) |
| كاربر ارشد سايت ![]() ![]() ![]() تاريخ عضويت: 23-12-06
پست ها: 3,760
تشکرهای ارسالی این کاربر: 79
از این کاربر 1,080 بار در 757 پست تشکر شده است.
| نقد فیلم : قاتلین پیرزن قاتلین پیرزن در سال ۱۹۵۵ الكساندر مك كندريك براساس فيلمنامه اى از ويليام روز فيلمى تحت عنوان زن كش ها را مى سازد. فيلم مذكور با توجه به فيلمنامه بسيار دقيق روز و كارگردانى استادانه مك كندريك و وجود بازيگران مستعدى چون الك گينس، پيتر سلرز، روبرت لوم و كاتى جانسون فيلمى جمع و جور، خوش ساخت و ديدنى از كار درآمد. بعد از گذشت حدود نيم قرن برادران كوئن در مقام كارگردان (جوئل) و فيلمنامه نويس (ايتان) مبادرت به بازسازى اين فيلم موفق كرده اند. نكته جالبى كه در ساختن اين دو ورسيون وجود دارد، اين است كه سال تهيه فيلم اول و همچنين سال تولد هنرپيشه اصلى فيلم دوم ۱۹۵۵ است!موضوع فيلم بر محور يك سرقت مى چرخد. خانه پيرزنى تنها، خوش قلب، مذهبى و در اين فيلم اخير سياه پوست، ديوار به ديوار كازينويى قرار دارد كه در گاوصندوق آن پول فراوانى جمع شده است. وجود اين پول كلان در كازينو موجب مى شود كه فردى شياد به نام هويت هيگينسون دور (تام هنكس) تحت عنوان استاد موسيقى (پروفسور) زيرزمين خانه مانسون پير (ايرماپ هال) را اجاره كند. البته پروفسور تنها نيست، او چند آدم دست و پا چلفتى ظاهراً به عنوان نوازنده و در واقع همدست در سرقت همراه خود دارد. بى ترديد اين دو فيلم كه در اصل آبشخور مشتركى دارند، از بهترين نمونه هاى ژانر كمدى سياه به شمار مى آيند. در اين نوع فيلم محمل عناصر كميك كلام نيست، بلكه موقعيت است. اولين موقعيت كميك فيلم در اولين برخورد پروفسور و خانم مانسون شكل مى گيرد. وقتى پيرزن در را بر روى پروفسور باز مى كند، گربه بازيگوش او از خانه خارج مى شود و به بالاى درخت مى رود. پيرزن قبل از هر چيز اصرار دارد كه گربه نازنين و تنها مونس او از بالاى درخت به پايين آورده شود، در غير اين صورت از پليس كمك خواهد خواست. با توجه به نيت شوم پروفسور كه از نام پليس گريزان است، چه رسد به حضور او، به ناچار خود گربه را از بالاى درخت به پايين مى آورد. در همين سكانس اوليه مى بينيم كه همه چيز مبتنى بر پيرنگ ماجرا شكل مى گيرد و فى الواقع انگيزه ها به خوبى توجيه كننده افعال هستند. بعد از اينكه نيت و نقشه پروفسور و دارودسته اش بر خانم مانسون معلوم و مشهود مى شود، پروفسور در يك اعتراف در واقع اجبارى به پيرزن مى گويد كه پول هايى را كه از كازينو برداشته است، به امور خيريه اختصاص خواهد داد، مضافاً اينكه كازينوى مذكور فعاليتش مشروعيت ندارد و كارى كه من و همكارانم انجام داده ايم، مثلاً يك عمل رابين هودى است! اعتراف اينچنينى پروفسور با توجه به اعتقادات مذهبى پيرزن شكل مى گيرد، تا بدين وسيله او را نسبت به اعمال خلاف خود متقاعد سازد. اما پيرزن مجاب نمى شود و از اينجا به بعد است كه موقعيت هاى كميك يكى پس از ديگرى نمود عينى و عملى مى يابند. چون نقشه سرقت پروفسور و يارانش بر پيرزن معلوم مى شود و پروفسور هم براى ساكت كردن او راه به جايى نمى برد، پس نقشه قتل او در دستور كار گروه قرار مى گيرد. اينكه چه كسى بايد پيرزن را بكشد، به صورت نوعى لاتارى براى افراد تعيين مى شود. اولين قرعه براى كشتن پيرزن به گارسون سياه پوست برمى خورد. شكل برخورد و برگزارى كشتن خانم مانسون به وسيله جوان سياه پوست كه در نهايت از انجام آن عاجز مى ماند، جالب است. وقتى يكى ديگر از افراد گروه كه گات نام دارد، جوان سياه پوست را ترسو خطاب مى كند، او مى گويد: پيرزن من را به ياد مادرم انداخت. فى الواقع در اينجا آنچه موجب شد، جنايت به وقوع نپيوندد مسئله ترس نبود بلكه غلبه عواطف مادر / فرزندى مانع از تحقق جنايت شد. بعد از اين، مشاهده مى كنيم كه هر نقشه اى كه براى كشتن خانم مانسون به مرحله اجرا درمى آيد، به نوعى عقيم و بى اثر مى شود. در دفع اين توطئه ها، دست، ذهن و زبان اين پيرزن هيچ گونه نقشى ندارند. گويى دستى از غيب حافظ جان اين پيرزن ساده دل و پاك نهاد است. نفر دوم كه كانديداى كشتن پيرزن مى شود، به جهت مشكل شديد روده اى كه دارد، قبل از اقدام به كشتن خود قالب تهى مى كند و از صحنه خارج مى شود. نفر سوم گروه- پروفسور- كه اقدام به كشتن پيرزن مى كند، يك بودايى است. يكى از بهترين و حساب شده ترين ميزانسن هاى فيلم در اين سكانس تجلى مى كند كه در خاتمه به كشته شدن مرد بودايى منجر مى شود. برادران كوئن دو عنصر ادگارآلن پويى را وارد ماجرا كرده و به موقع و با ظرافت خاصى از آنها بهره مى برند. البته اين امر كاملاً آگاهانه و ضمناً با تاكيد صورت مى پذيرد، چرا كه در جايى از فيلم پروفسور شعرى از آلن پو را در مهمانى خانم مانسون مى خواند. گربه در چند نما چنان مى نمايد كه گويى نقش ناظرى آگاه را دارد. كيفيت حضور گربه به نوعى تداعى كننده نقش گربه در قصه كوتاه گربه سياه اثر اين نويسنده است، البته نه با آن وضعيت هراس انگيز حضور. حضور كلاغ در ابتدا و انتهاى فيلم از پادامزه اى گريزناپذير حكايت مى كند. در انتهاى سكانس پايانى فيلم سر مجسمه اى كه كلاغ روى آن نشسته است، از تنه جدا مى شود و به سر پروفسور اصابت مى كند و او را به همان جايى مى فرستد كه قبلاً ياران او رفته بودند |
| | |
| | #20 (permalink) |
| كاربر ارشد سايت ![]() ![]() ![]() تاريخ عضويت: 23-12-06
پست ها: 3,760
تشکرهای ارسالی این کاربر: 79
از این کاربر 1,080 بار در 757 پست تشکر شده است.
| نقد کوتاه: وکیل مدافع شیطان وکیل مدافع شیطان فیلم وکیل مدافع شیطان محصول 1997 آمریکا،به کارگردانی تیلور هکفور با فیلم نامه ای از جانتان لمکین شیطان،رئیس این شرکت است.جان میلتون-شیطان-(با بازی آل پاچینو) در راس سازمانی قرار دارد که به دفاع از حقوق مجرمان می پردازد نه متهمان.این دستگاه شیطانی به جانشینی برای ادامه حیات خود نیاز دارد و کوین نادانسته توسط جان میلتون برای بر آوردن این خواسته مورد استفاده قرار می گیرد.در انتها کوین متوجه حقه جان می شود و برای نابود شدن دستگاه او خود را می کشد.البته این تمام ماجرا نیست و در آخر فیلم بیننده در می یابد که تمام اینها رویاهایی بوده اند که در مخیله کوین در خلال همان دادگاه کذایی اولی جاری بوده است. جدای از فیلم نامه قوی این فیلم، اجراهای حرفه ای ساختاری بسیار قوی به فیلم داده اند.بازیگران مطرح و حرفه ای و در صدر آنها آل پاچینو با قدرت تمام در نقشهای خود می درخشند.کارگردان با مهارت تمام از خالی کردن طولانی مدت سکانسها از حضور آل پاچنو،پرهیز می [تنها کاربرانی که ثبت نام کرده اند قادر به مشاهده لینک هستند. ]کند؛زیرا او یک عامل کلیدی در کل روند فیلم است.داستانهای فرعی فیلم که با حضور همسر کوین،آن ماری(با بازی چارلیز تیرون)ایجاد می شود، جذاب هستند اما نه به اندازه داستان اصلی فیلم. درمجموع فلسفه اومانیسم در سرتاسر فیلم جاریست.فلسفه ای که با در راس قرار دادن انسان،نیاز ها و هوسهای او تمام معادلات بشری را رقم میزند |
| | |
![]() |
| Bookmarks |
| ابزارهاي تاپيک | |
| نحوه نمايش | |
|
|